آرمان یا حماقت، شکنجه در قرارگاه اشرف – قسمت هشتم

رقیه عباسی رو کرد به من و گفت : بفرما میوه ، کمی مردد بودم که این چه برخوردی است با من می کنند. تا دیروز تحت شکنجه وحشیانه و تا سرحد مرگ بودم و حال رفتاری کاملا دوستانه با من دارند؟!! بعد از اینکه روی صندلی خالی نشستم زهره اخیانی سر صحبت را باز کرد : من گزارشت را خواندم و خوب می دانم دوران سختی را پشت سر گذاشتی و این گزارش حرف دلت نیست . مگر نشنیدی برادر( مسعود رجوی ) گفته است مجاهد مال دوران سختی هاست .
تو دلم به حرف های زهره خندیدم به خودم گفتم هنوز دشنام های رکیک رقیه عباسی آزارم می دهد که مدام به من در بازجویی می گقت مادر قحبه و حال مرا دعوت به خوردن میوه می کند!! واقعا این نهایت بی شرمی و گستاخی بود خواهران عضو شورای رهبری این چنین خونسرد با کسی که او را تحت شکنجه شدید قرار داده بودند ، حرف بزنند . کاملا سرگیجه گرفته بودم صحنه های شکنجه در ذهنم رژه می رفتند تا اینکه صدای رقیه عباسی در اتاق پیچید : زهره من به سعدالله حق می دهم چون هر کس در چنین شرایطی قرار بگیرد طول می کشد تا خود را بازیابد . سارا با لحن خاصی گفت : البته سعدالله با دیگران فرق می کند یکی از نفرات گزارش مشابه نوشته بود پس از بررسی فهمیدیم که ریگی به کفش دارد .
متوجه شدم زنان شکنجه گر عضو شورای رهبری با زبان نرم مرا تهدید می کنند و به من غیر مستقیم القاء می کنند اگر پایم را کج بگذارم ریل بازجویی و شکنجه از نو شروع خواهد شد . همه زنان حاضر در اتاق سعی داشتند برای اقناع من توضیحاتی بدهند ، من هم که ذهنم بسیار آشفته و پریشان بود و احساس می کردم زمین و زمان دور سرم چرخ می خورد سرانجام خودم را با شرایط موجود کمی وفق دادم . سپس زهره اخیانی گفت : به عنوان شورای رهبری به تو دستور می دهم تا نشست را بیائی و حرفها را گوش کنی پس از آن هر تصمیمی گرفتی ، آزادی . به هر نحو بود مرا وادار کردند تا تسلیم اراده آنان شوم . باید اعتراف کنم به خاطر حرف های کنایه آمیز سارا ترس بر وجودم سایه افکند که نقش اساسی در همخوانی من با آنان داشت تا تسلیم نظر آنان گردم .
چند روز بعد به نشست رهبری رفتم . نشست با سخنان مسعود شروع شد . همان حرفهای تکراری زهره بود با کمی دلقک بازی از طرف رهبر عقیدتی . مسعود چیز خاصی برای گفتن نداشت. در پایان نشست یک نمایش مضحک روبوسی با رهبری نیز ترتیب داده شد .
وقتی از زندان مخوف اشرف به قرارگاههایمان منتقل و وارد یگانها شدیم مستمراً برایمان به اصطلاح به پا می گذاشتند و شدیدا تحت نظر بودیم در همین به پا گذاشتن ها یک نفر را فرستاده بودند از من حرف بکشد او کامبیز نام داشت . در یکی از روزها کامبیز به سوی من آمد و بعد از احوالپرسی گرم گفت : پرویز احمدی (در دوران چک امنیتی حین بازجویی و شکنجه کشته شد ) خیلی آدم آقائی بود و خیلی مهربان .
به کامبیز گفتم مگر چه شده ؟ او جواب داد در عملیات داخله شهید شده است . از این همه فریبکاری و شیادی رهبران سازمان خیلی ناراحت وآزرده بودم . به سختی خودم را کنترل کردم و به گزافه گویی کامبیز پاسخ ندادم ، به این فکر می کردم چطور شد بعد از بیست روز پرویز احمدی که تحت شکنجه بشدت آسیب دید وقفسه های سینه اش شکست به این زودی خوب شد به آموزشهای نظامی قبل از عملیات رسید و هم در عملیات شرکت کرد و به اصطلاح شهید شد؟!!
یاد نشست مسعود افتادم آیا مسعود یک رهبر عقیدتی است یا یک جنایتکار و تبهکار حرفه ای ؟ که این چنین فرزندان خلق ایران را با فریب و وعده به قرارگاه اشرف منتقل می کند و بعد در زیر شکنجه آنها را می کشد و سپس ادعا می کند آنان در عملیات مجاهدین شهید شدند ؟ این نمایش های کثیف مختص رهبری عقیدتی مجاهدین یعنی مسعود رجوی است که نهایت بی شعوری و بیشرفی را به تصویر می کشد . جز رجوی بعید می دانم کسی تا این حد مبدل به یک حیوان جنایتکار در دوران معاصر شده باشد.
پس از چند روز ما افراد شکنجه شده را دوباره جمع کردند و به نشست دیگری بردند یک خیمه شب بازی مسخره دیگر؟ مسئول نشست اینبار مهوش سپهری ( نسرین ) معرفی شد . در شروع نشست نسرین گفت : بچه ها الان سازمان بیش از هر زمان دیگری روی شما حساب می کند و شما جزو مسئولین واقعی سازمان محسوب می شوید!! پس خواهش ما از شما این است که قدر جایگاهی که در آن قرار گرفته اید را بدانید و در رابطه با مدتی که نبودید (زندان اشرف تحت بازجویی و شکنجه ) با هیچ کس حرفی نزنید شما تعهد دارید که با کسی محفل نزنید در صورت مشاهده ما برخورد جدی خواهیم کرد ( نسرین معمولا جدی بود و همیشه هم در نشست های عمومی نیز پس از هر صحبتی تهدیدش را می کرد یادم هست سر محفل زدن دو نفر نشست گذاشته بود و جمله ای که از او بیاد دارم این بود که کاری نکنید ما چادرهایمان را از دور کمر ببندیم ) واقعا هم این کاره بود .
سعدالله همچنان داشت خاطرات آزار دهنده خود را برای من از دوران چک امنیتی تعریف می کرد که حدود نیم ساعتی هم از زمان ورزش و کار فردی گذشته بود به این خاطر حرفهای او ناتمام ماند .
یادم است می بایست دوش می گرفتیم و وقت شام بود بعد هم طبق روال معمول در عملیات جاری شرکت می کردیم . به علت بیماری به حمام و شام و نشست عملیات جاری نرفتم . حرف های سعدالله ذهنم را پریشان کرده بود گوئی تازه می فهمیدم که در اسارت چه موجودات پلیدی گرفتار شدم . همان روز با خودم عهد کردم من هم رفتارم را با سازمان همانطور که بود و هست تنظیم کنم چون درس عبرت خوبی بود برای ساده اندیشانی مثل من تا خود را بیش از این اسیر اینگونه رهبران تبهکار و جنایت پیشه نکنند .
قادر رحمانی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین
تنظیم از آرش رضایی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.