برای روح مادرم…

به بهانه از آسایشگاه بیرون می زنم. در امتداد نگاهم به پشت سیاج ها و نرده های قرارگاه، می شود جمعیتی از زنان را با چادرها و مانتوهای مشکی تشخیص داد. و در جانب آنها هم مردهایی با مشت های گره کرده ای که چیزی را فریاد می زنند، اما نه آنچنان واضح و مشخص. فاصله نه آنچنان کم است که گوش بتواند به خوبی بشنود و نه آنقدر دور که صدای همهمه شان به گوش نیاید. با کمی تیزگوشی و تمرکز و با کمک پژواک صدایی که از بلندگوهای دستی به گوش می رسد می شود فهمید آنها جمع مادرانی هستند که برای ملاقات با فرزندان شان ماه های متمادی است پشت قرارگاه اشرف تحصن کرده اند. از لابلای فریادهای شان تشخیص اینکه به همزمانی با روز مادر اشاره دارند چندان دشوار نیست. کمی با خود کلنجار می روم تا بیشتر و بهتر این روز را بیاد بیاورم. در طی همه این سال هایی که در اشرف بودم، بیاد ندارم که رسما و علنا از روز مادر و در پاسداشت او حرف و سخنی شنیده باشم. آنچه بیاد می آورم بحث های جورواجور و مختلفی درباره عبور از عواطف خانوادگی و به خصوص پاک کردن ذهن از یاد و خاطره آنها بود. بدترین فاکت در گزارشات روزانه همین بازخوانی های ذهنی مربوط به خانواده بود. مسئول نشست با چشم غره های مخصوص طوری به سوژه نگاه می کرد که انگار جنایت بزرگی مرتکب شده و رفته رفته یاد گرفتم یاد والدین و هر چه که بوی گذشته و چاردیواری خانه بدهد، خط قرمز و مرز است. به جمعیت روبرو که میان گرد و غبار ناشی از پایکوبی و خشم به شبحی می مانند می نگرم و به گذشته می روم. به بیست و پنج سال قبل بر می گردم. به زمانی که شوری در سر داشتم و دل در گرو آینده ای سرشار از امید. و دست به تمنای دعای مادری که هر روز و شب بعد از نماز مرا نثار می کرد. به عشقی که از آنها در دل و یاد داشتم. و دست آخر به یکی از روزهای نسبتا سرد اسفند ماه 1364. و آخرین هدیه ای که به مادر دادم، تمثالی از حضرت علی که با کمک پدر برای او تهیه کرده بودم. و بعد از آن هیچ چیز به خاطر ندارم. حالا بعد از این همه سال شاهد حضور مادرانی هستم که به امید دیدن فرزندان شان در چند صدمتری من لحظه شماری می کنند و در این سو فرزندانی که گاه می توانند به بهانه ای دورادور به این موج عاطفی نگاه کنند. متوهم و ناباورانه، به جمعیت آن سو خیره می شوم به خیال اینکه شاید تصویری هر چند گنگ و نامعلوم از مادرم بیابم. گوشم را تیز می کنم تا در لابلای نجواها و صداهایی که به گوشم می خورد لحن و صدای مادرم را پیدا کنم. هر چه سعی می کنم بیهوده است. اینجا گرمای خرداد ماه بیداد می کند و مرا به زمستان سرد محله های اطراف تجریش می برد. به یکی از روزهای سرد و برفی اسفند سال 64. به اتاق گرمی که شیشه های مه گرفته اش به طرز نمادینی آینده گم و گور مرا پیش گویی می کرد. و یاد مادری که نمی دانم چند بهار و زمستان بعد از آن ملاقات کی و کجا و چرا و چگونه و حتما بی کمترین امید و خبری از فرزندش رفت و رفت. اینجا و نمی دانم چند سال بعد خبر مرگ مادر را بدون تاریخ و تقویم دقیقی با یک یادداشت و تسلیت ساده تحویل من دادند. هنوز به انبوه مادران روبرو خیره هستم. نگاهم را آنسوتر به انتهای جاده اسفالته می اندازم و روی سرابی خیره می شوم.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.