مجاهدین؛ فرقه ای که من در آن بزرگ شدم و از نزدیک با آن آشنایی دارم – قسمت سوم

فرقه ای که من در آن بزرگ شدم انسانها تهی می شوند و به خاطر آن هم هنوز نفرات جداشده نتوانستند دور هم جمع شوند علیه این فرقه عمل کنند تهی شدن آنها باعث شده است که هرگز در فرقه مجاهدین انشعاب بوجود نیآید.مگر اینکه نفرات ایمان داشته باشند که می توانند خودشان را بازسازی کنند و ذهن شستشو شده خود را احیا کنند و واقعیت های موجود را پیدا کنند. این کار در مراحل اول خیلی سخت می باشد ولی باید عکس القای فکری فرقه رجوی حرکت کرد تا از دنیای ناامیدی در آمد و روی پا خود ایستاد. موقع نشست های مریم که همیشه با این جمله شروع می کرد چرا روحیه ندارید ومثل آدم های بی جان می مانید؟ به این جمله توجه کنید. این نشانگر این بود که در جنگ دو دستگاه، شما دید گاه فرقه رجوی را قبول نداشتید و مقاومت ذهنی در مقابل دیدگاه رجوی داشتید و این باعث شده تا شما بی روح ومرده باشید وهر موقع به این برسید که این بی ایمانی زاییده دو دستگاه فکری می باشد آن مرحله همان زنده شدن فرد می باشد و رهبران فرقه به خاطر همین واقعیت تلاش دارند با عملکرد های کاری روزانه شما را سرگرم کنند تا از واقعیت دور بمانید در اینجاست که فرقه رجوی با فرقه های دیگرخیلی فرق دارد. مثال اول: یک روز به دستور انجام کاری خوانده شده ناراحت شدم و آن هم به خاطر مریضی که از عمل جراحی تازه آمده بودم و قرار بود در مقر (قرارگاه) استراحت داشته باشم. گفتم من نمی توانم برای آن کار بروم. این جمله تمام نشده مسئولم گفت می دانی که دستور را عمل نکردن یعنی چه؟ گفت هنوز تو در قرارگاه به حرف رهبری اعتراض داری؟ اگر فردا در عملیات فرمان بدهد که برو دشمن را نابود کن می روی تسلیم می شوی چون معنی رهبری در وجود تو گم شده است. من جواب دادم که مریض هستم واستراحت در مقر را دارم گفت باید درکار استراحت کنی تا ذهن کثیف تو به جاهای دیگر نرود وفاکت های جنگ خودت با مریم (القای فکری رجوی) را دستگیر کن و شب خودت را در جمع روسیاه کن تا بمباران نفرات تو را از دنیای غرق شده به دنیای مریم و در نهایت به رهبری (خدای فرقه) نزدیک کند.
اگرشما بودید چکار می کردید؟ آیا لحظه شماری برای مرگ نمی کردید؟ بلی چنین روزهایی را فقط به ذهن می آورم ساعتها به آن فکر می کنم که گناه من چه بود که می بایست برای مرگ لحظه شماری می کردم به همین خاطر هنوز هم نتوانستم خودسازی کنم و بد و بدتر، خوب و بهتر را از هم جدا کنم و به همه شک دارم. این را اگر از وجودم بیرون کنم، فرقه هایی مثل سازمان مجاهدین در مقابل ما چیزی نیست فریب آن را نمی خوریم که روز اول برای چه رفته بودیم و بعداً چه شدیم. من کار ندارم که کدام گروه بهتر است و یا بدتر، ولی این را دریافتم که هرگروهی که رهبری را بت قرار داده باید ازآن دوری کنی و اگر نکنی یک عمر مثل من می شوی.
روزی در نشست مریم بودیم او صحبت می کرد و می گفت شما هنر نکردید که رهبری مسعود را قبول کرده اید همه این را قبول دارند و می دانند که باید رهبری او را قبول کنند چون هم این دنیا و هم آن دنیا را خریده اند اما چرا به اشرف نمی آیند چون راه مسعود را نمی توانند بروند. راه مسعود چه است؟ آزادی انسانها از چه؟ از قید و بند جنسیت. ولی شما به این شک دارید به خاطر آن در برزخ کامل در قرارگاه بسر می برید و بی روح شده اید. همه چیز را به مسعود بدهید و از بی روحی خلاص شوید.
بعد از مدتی که مریم نتوانست با این حرفها نفرات را احساساتی کند.گفت من خودم را کشتم ولی یکی بلند نشد بگوید من در تشکیلات چه کردم و بزرگ ترین گناه من چه هست؟ شما در عرض به رهبری ظلم کردید به خاطر آن هم هرگز بخشیده نمی شوید چون خدای مسعود، انسانهای مسعود را می شناسد، اگر می فهمید که شما واقعاً به مسعود دل بسته هستید الان راه انقلاب سرنگونی را برای شما باز کرده بود پس خودتان را با نام مسعود در قرارگاه ها نگه داشتید و راه انقلاب را سد کردید.اگر انقلاب کنید،آن روز سرنگونی است.
آیا شما بودید فکر نمی کردید او درست نمی گوید فردای آن روز همه می گفتند من هستم که راه سرنگونی را بستم و نمی گذارم ملت ایران از این نعمت خدا یعنی مسعود بهره مند شوند. آری القای فکری مریم که قطع رهبری را بزرگترین گناه می داند و مریدهای آنها فردای آن روز به نفر آنقدر فشار می آوردند که تنها راه خودکشی و یا خودسوزی بود، چون خودکشی دیگر بزرگترین گناه نبود و با فشار برای از دست دادن عقاید خود (هر انسانی به یک عقیده پای بند می باشد وقتی که آن را از او سلب کنی) بی روح و بی ارده می شود. و نفرات موجود در تشکیلات فرقه الان بی روح و بی اراده هستند و نمی توانند برای آینده خود تصمیم بگیرند همه فکر می کنند آنها به خاطر وابسته بودن به تشکیلات است ولی نه آنها در زیر فشار القای فکری همه چیز را از دست داده اند و فقط یک چیز برای آنها باقی است و آن اینکه یکی باید برای ما تصمیم بگیرد.
اگر بیرون از آنجا برای نفرات موجود در تشکیلات تصمیم گیری نکنند آنها وابستگی خود را حفظ خواهند کرد این وابستگی فقط کار مغز شوئی است که روی آنها شده است.
مثلاً: وقتی که در مناسبات فرقه یکی گزارش نمی نوشت چه خوب و چه بد کار نداریم به او می گفتند روی پای خود ایستاده و خدای نکرده اگر او یک روز یک اشتباه مرتکب می شد می گفتند از روی پای خود تو به این گناه مرتکب شده ای و اگر کسی گزارش می نوشت و اشتباه هم می کرد می گفتند لحظه ای از رهبری قطع شده است حساب کنید که 30 سال روی شما این طور آزمایش ها انجام گیرد آیا شما دیگر می توانید برای خود تصمیم بگیرید.
مثال دوم: یک روز درحین کار پیچ یک قطعه هرز شد ومسئول آن قسمت ابزار آورد تا آن را حل کنیم یک مرتبه مسئول تشکیلاتی من آمد ومن گفتم که این مهره موقع بستن هرز شده و الان روی آن کار می کنم تا یک مهره دیگر ببندیم یک نگاهی کرد گفت بیا این جا من دیگر فهمیدم که الان چه مصیبتی دارم درست یک ساعت از دهن ناقابل اش هرچه آمد گفت وحرف را به اینجا آورد که توبه خاطر ننوشتن گزارش روزانه ازخود و قبول نداشتن انقلاب درونی مریم است که این خراب کاری را انجام داده ای واین ابزاربرای سرنگونی می باشد در واقع تو کار دشمن را انجام دادی بعد از دو جلسه نشست که من حرف های آن را قبول نکردم آن خودرو را از من گرفتن وخلع مسئولیت کردند تا من حرف ها ی ایشان را قبول کنم شما فکر کنید که روزانه این مورد برای ده نفر در آن کمپ پیش بیاید آیا با این نمی تواند به نفر القای فکری کنند و نفر فکر کنند هرز شدن یک پیچ به خاطر انقلاب نکردن اوست ببیند نفرات را با چه چیزها اسیر خود می کنند.
مثال سوم: یک روز یکی از نفرات موقع جارو کردن آسایشگاه جارو برقی خراب شده بود این را در نشست یگان بلند کردند مسئول مربوطه طوری این را برای او انتقاد کرد نفرات فکر کردند که یک جنایت در قرارگاه انجام شده که نمی شود آن را حل کرد این فرد را بردن به نقطه مرگ و دستور دادن که فرد را دوهفته وقت آزاد کنند که از عمکرد خود فقط گزارش بنویسد بداند که بعد از دوهفته او چه تغییری کرد و فقط این را گفت، رهبری را من درآن ساعت از یاد برده بودم وبه فکر زندگی بودم اینطور خرابی ببار آمد هنوز در گزارش چه نوشته بود در دوهفته کار ندارم آیا این شکنجه روحی برای القای فکری نیست این نوع القای فکر در فرقه های مذهبی با استفاده از ابزار مذهب خطرناک تراز فرقه های دیگر است فرقه ای که من بزرگ شدم برای القای فکری از همه ابزارها استفاده می کرد تا افراد را اسیر خود کند واراده آن را درهمه امور بشکند تا غلام حلقه به گوش خود کنند و این باعث شده درتشکیلات فرقه رجوی کسی نتواند انشعاب کنند چون شخصیت او را توسط مریم و مریدان مریم از بین برده و او هم قبول کرده که دیگر بی مصرف است و این جنایت فقط در فرقه رجوی است.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.