من نبودم، مریم بود

داستان عجیب گم و گور شدن مسعود رجوی، سر کلاف دراز من نبودم، من نبودم، مریم بود، است.
آب که سربالا برود، قورباغه ابو عطا می خواند. ابو عطا خواندن قورباغه های رجوی، هم از این باب است. همه تحلیل های آبدوغ خیاری رجوی، از پس هم، غلط از آب درآمد. سیر تحولات طبیعی منطقه که به راحتی هم قابل تحلیل و پیشگوئی بود، اما به دلیل اینکه رجوی می خواست همه را به نفع خود تحلیل کند، اشتباه از آب درآمد. مسعود هر چقدر تلاش کرد نتوانست در مسیر این آب ها شنا کند و ناچار هر صدایی را به ابو عطا خواندن آن قورباغه تعبیر نمود.
عاقبت هم صلاح را در شروع غیبت دید و در رفت! مریم را وسط گود و منجلاب بدبختی هایش تنها گذاشت. مریم هم از آن روز به بعد هر تلاشی کرد، بدتر در باتلاق رجوی فرو رفت! نیروها یکی از پس دیگری راه فرار و خروج را پیش گرفتند. او هم به هر ضرب و زوری بود، از آن روز فقط تلاش کرده که جلوی فرار نیروها را بگیرد، اما نشد که نشد.
از دجالیت رجوی همین بس که تا دید هوا پس است، غیب شد! هیچ کس هم حق نداشت در این مورد سئوال کند.
واقعیت این است که مریم قجر از همان ابتدا هم مثل یک عروسک، در خیمه شب بازی های مسعود رجوی به روی سن آورده می شد و لال و کر از سن پائین می آمد.
مریم قجر، امروز در آلبانی سکاندار یک کشتی بدون ناخدائی شده است که این کشتی در گرداب های طوفانی بسیاری به این سو و آن سو کشیده شده و در بین موج های طوفانی در حال غرق شدن است. مریم همیشه در پشت سر مسعود پنهان می شد و اشتباهاتش زیاد به چشم نمی آمد. اما امروز ناتوانی و عجز مریم قجر بر کسی پوشیده نیست. همگان نیز می بینند که او عرضه نگه داشتن چند مرغ و خروس را ندارد، چه برسد به رهبری یک فرقه!
با خرج هزاران دلار سعی می کند نمایشاتی برپا کند تا روی اوضاع نزار فرقه، خاک بپاشد! اما تا کی این بازی را می خواهد ادامه دهد؟ تا کی می تواند با پنهان کاری و پلیس بازی، از آمار بالای جداشدگان مراقبت کند تا رسانه ای نشود؟
بی شک امروز با شکست های پی در پی سیاسی، مریم قجر نیز باید سراغ یک سوراخ موش دیگر بگردد. اما جا دارد که از سرانجام شوم سایر دیکتاتورها مثل صدام و مسعود، درس بگیرد و تا دیر نشده، دست از سر فرزندان این مرز و بوم بردارد.
مریم قجر با ادعای رهبری یک سازمان انقلابی! در 65 سالگی دیگر نباید به دنبال عمل های زیبائی رفته و خود را برای این و آن آماده کند.
در گروه های فرقه ای مثل فرقه رجوی، معمولا انتقال قدرت، به سختی انجام می گیرد، چرا که معمولا هیچ رهبر فرقه، نمی آید ثروت بی کران و قدرت نامحدود خود را به نام دیگری انتقال دهد. معمولا سوابق گروه های سکت و عقب مانده نشان داده است که فقط، پس از مرگ یک رهبر خودکامه، جانشینان احتمالی ابتدا به هر دلیل ممکنی او را غائب می نامند، سپس یکی از نزدیکان رهبر، به صورت تدریجی قدرت را به دست می گیرد! این روند انتقال قدرت می تواند تا چندین سال هم طول بکشد!
از یک سو نیز اعضای فرقه دیگر پس از شروع غیبت مسعود رجوی در گرماگرم جنگ و شغب عراق، خلع سلاح و تعطیلی اشرف و اخراج از عراق، دیگر تابعیت از هیچ کسی را قبول نمی کنند! چرا که اکثرا می گویند، ما پذیرفته بودیم تحت رهبری مسعود رجوی در سازمان باشیم. اکنون که او نیست، ما هم نیستیم.
پس مریم قجر، ابتدا باید خود را از این بحران مشروعیت برهاند، سپس اگر کسی رهبری او را پذیرفت، شروع به زندان و سرکوب فرقه ای کند.
این بحران دامنگیر مشروعیت رهبری، باضافه سن و سال بالای اعضاء حاضر در فرقه، دو پارامتری است که سازمان و رهبران سرکوبگرش، می باید بعد از این با آن دست و پنجه نرم کنند.
اگر امروز مسعود نیست، مریم مسئول رسمی همه جنایات اوست، مریم در دادگاه خلق محکوم است و چون این سکانداری را قبول کرده است، یا باید او هم گم و گور شود، یا مسئولیت همه جنایات را پذیرفته و گردن زیر تیغ عدالت بنهد…
فرید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.