خاطرات حسن شهباز،از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت چهارم

نکته قابل ذکرى که میخواهم به آن اشاره کنم این است: تنها دلیلى که باعث شد این سرگذشت را برایتان نقل کنم، وجود صدها تن مانند من در درون زندانیست که روز بروز بیشتر در درون خود فرو میرود و بسته تر میشود و همه آنها در ناآگاهى،محکوم به مرگى تدریجى و بدون هیچ هویتى هستند.
آنچه که گذشت در تعطیلات میان ترمى دانشگاه براى زیارت به عراق رفته بودیم، در شهر نجف بودیم همینطور که از حرم خارج میشدیم متوجه شدیم،راننده های تاکسى که گویا از ظاهر ما متوجه ایرانى بودنمان شده بودند با گفتن اشرف اشرف به سمت ماشین هایشان اشاره میکردند ما هم طی گشت و گذارى که در شهرها ی مختلف عراق داشتیم، متوجه شدیم که بعد از حمله آمریکا،تمامی نفرات ارتش، توسط امریکا خلق سلاح شده اند و در اشرف بسر میبرند، بعد از کمى مشورت تصمیم گرفتیم سرى به آنجا بزنیم، حس کنجکاوى وشناخت بیشتراز این افراد و آگاهى از مواضع سیاسى آنها در آن لحظه دلایلى بود که ما را به این دیدار تشویق میکرد.و بدینگونه بود که ما وارد اشرف شدیم.
چند روز اول را در قسمتى بودیم که به آن ورودى گفته میشد چندین نوار و فیلم دیده بودیم، در آنجا از شرایط پذیرش و ضوابط ارتش را برایمان تشریح کردند،بعد وارد قسمت پذیرش شدیم.
در پذیرش آموزشهاى مختلفى داده میشد که در فصل هاى قبلى در مورد آموزش تشکلیلات و تاریخچه،توضیح دادم،نشست هاى دیگرى هم هر هفته برگزار میشد که از جمله میتوان به نشست سیاسى اشاره کرد، این نشست که در پایان هر هفته توسط فرماندهان اصلى برگزارمیشد،اخبار هفته را درقالب فریم ورک رهبر فرقه که عبارت بود از تابلوهاى محتمل، به نمایش میگذاشت،با بررسى تحولات و رویدادهاى مرتبط با ایران، پیروزى هاى بدست آمده را یک به یک می شمارد و مسیرهاى محتمل در پیش رو را، طورى به نمایش می گذاشت که در آن وعده هاى رهبر فرقه به زودى جامع عمل خواهد پوشید و با همین اخبار روز، در همان تابلوها، تمام تلاش بر این بود که، همان بحث ها ى رهبر فرقه را در اذهان نفرات بنشانند و بهرحال افراد با همان فضاى ذهنى و خیالى ایجاد شده، بتوانند ادامه بدهند و این روزمره گى که در درون هر فردى وجود داشت را نفرات با فشار کمترى بتوانند تحمل کنند و با این وعده، که گویا ساحل نجات نزدیک است و به این صورت هرهفته با این نشست دکل سرنگونى از دور نمایان میشد.
البته آموزشهاى دیگرى هم در حاشیه جریان داشت و توسط نفراتى که بصورت روزمره با آنان مراوده داشتیم بصورت غیرمستقیم یادآورى و تکرار میشد مثلا میگفتند درکجاى دنیا درارتش ها دیده اید که نفرات رده بالا، با رده هاى مختلف و با سابقه، در تمام مزایا و امتیازات با کسى که تازه از راه رسیده، برابر باشد، حتى محل استراحت و خورد و خوراکشان هم یکى باشد، و این را عین برابرى دانسته که فقط ازدست یک اجتماع انقلابى این کار ساخته است و این تساوى را نمادى ازجامعه بى طبقه توحیدى میدانستند و خود را خالق آن معرفى میکردند، که البته درادامه مفهوم دقیقترى از این” تساوى به هر قیمت” در درون مناسبات را، ارائه خواهم داد که چطورهمین ظاهر و شکل باصطلاح مساوى،بدون تکلف پوشى براى وادار نمودن افراد به سکوت در مقابل دجالگریهایى در درون تشکیلات که در نهایت هدفش تهى کردن افراد ازهویت انسانى بوده و از رشد هرگونه تفکر و اندیشه هایى که در تعارض با اهداف خودشان بود با ترفندهایى جلوگیرى میکردند،البته در ادامه به موضوع بیشتر خواهیم پرداخت.
اما این” تساوى بهر قیمت” در درون تشکیلات، یادآور جمله اى از کتاب” مزرعه حیوانات” نوشته” جرج اورول” است، که میگوید: در این مزرعه همه با هم برابرند، اما بعضى ها برابرترند، در ادامه به این موضوع خواهم پرداخت که چگونه این سازمان با یک دیکتاتورى تشکیلاتى نه تنها از بروز هر گونه زمینه اى براى رشد وآگاهى نفرات جلوگیرى می کرد بلکه هرآن چیزى که این زمینه را هم فراهم مینمود را، با انواع و اقسام ترفندها سرکوب مینمود، در ادامه به این موضوع بیشترخواهم پرداخت.
ادامه دارد
حسن شهباز، تیرانا

دیگر مطالب
1 نظر
  1. مارکوس می گوید

    یک عده بیمار ناآگاه به دنبال مکتبها ایدئولوژی های خود ساخته دیوانگان دیگر می روند. دیوانه که دیوانه ببیند خوشش اید. اینها از چاله مجتهد بیرون می آیند و دوباره در چاه دیگری فرو می روند

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.