مجاهدین خلق

آن سوى پرده(خاطرات طالب جلیلیان) – قسمت دوم

خاطرات طالب جلیلیان
از جداشدگان سازمان مجاهدین

نشست دیگ

تا قبل از عملیات فروغ جاویدان شاخص ارتقاء افراد میزان کار، تلاش و مسئولیت‏پذیرى آن ها بود. افرادى که در رأس بودند، افرادى لایق و جدى بودند؛ اما بعد از عملیات اوضاع دگرگون شد، لازمه پیشرفت افراد حل شدگی تام و تمام و ستایش از مریم و مسعود بود، بدین ترتیب افرادى نالایق، و سرسپرده در رأس امور قرار گرفتند. همه کارهاى سازمان بعد از عملیات فروغ بى‏دلیل و سرگرم کننده بود. مثلاً یک بار مى‏گفتند، قسمتى را بکنیم و چاله درست کنیم، بعد مى‏گفتند چرا این جا چاله درست شده، آن را پر کنید. اول مى ‏گفتند سلاح ها را بسته ‏بندى کنید، بعد از ده روز که طول مى‏کشید تا سلاح ها جمع‏آورى و بسته‏ بندى شوند مى‏گفتند آن ها را باز کنید. یک بار مى‏گفتند نباید رقصید، رقص کار افراد لیبرال و لُمپَن است، روز بعد مى ‏گفتند رقص هنر است، همه باید رقصیدن را یاد بگیرند. خلاصه در این آشفته بازار واقعاً نمى‏دانستیم باید چه کار کنیم. در این مقطع نشست هاى دیگ را به راه انداخت. مفهوم دیگ آن بود که افراد باید آن قدر در دیگ سازمان بجوشند و پخته شوند تا عیارى دیگر بیابند و ناخالصی ها پاک شود. و از نو زاده شوند، افراد با پخته شدن در این دیگ به اصطلاح خالص مى ‏شدند.

در حقیقت این نشست ها براى سرکوب و تحقیر افراد برپا مى ‏شد.

در نشست دیگ هر فرد باید برمى‏خاست و بدترین تهمت ها را به خود مى‏زد، کارهاى زشت و ناروا را به خود نسبت مى ‏داد و تا جایى که مى‏توانست خود را تحقیر مى ‏کرد. شنوندگان نیز با دشنام و ناسزا او را مورد تهاجم قرار مى ‏دادند. اگر کسى مقاومت مى ‏کرد و پاسخ ناسزاها را مى ‏داد به سختى مورد ضرب و شتم قرار مى‏گرفت.

در دیگى که رجوى بر آتش گذاشته بود اخلاق، شرافت، نجابت و انسانیت درهم مى‏جوشید و بخار مى‏شد. من یک بار در این نشست شرکت کردم، بعد از اتمام آن بلافاصله گزارشى نوشتم و هر آن چه را به فکرم خطور کرده بود بر روى کاغذ آوردم، در گزارش خود این جلسات را غیراخلاقى، غیرانسانى و غیر انقلابى دانستم و اعلام کردم که از این تاریخ به بعد من یک مجاهد خلق نیستم ، اما حاضرم به عنوان رزمنده ارتش آزادى‏بخش به هر نوع مأموریتى که سازمان صلاح بداند، بروم. آن گاه بیان داشتم که به هیچ‏وجه حاضر نیستم در این نشست ها شرکت کنم و مسائل ریز خانوادگى خود را از کودکى تا زمان حال براى جمع تعریف کنم. بعد از نوشتن این گزارش مشکلات من با سازمان شروع شد. ابتدا مهوش سپهری را فرستادند تا با من صحبت کند، عسگر(حمیدرضا حکمى) فرستاده تشکیلات گفت:”من از طرف تشکیلات نیامده‏ام، بلکه به عنوان یک دوست مى‏خواهم با تو صحبت کنم”. در صورتى که من مى‏دانستم او از طرف تشکیلات آمده، به هر حال به او گفتم:”خواهش مى‏کنم، من هم حرف هاى شما را گوش مى‏کنم”. او از من پرسید:”چرا در نشست شرکت نمى‏کنى؟” گفتم:”نشست را قبول ندارم”. گفت:”مگر برادر مسعود را قبول ندارى؟” گفتم:”چرا، هم به عنوان فرمانده ارتش آزادى‏بخش، هم به عنوان رهبر انقلاب نوین به او علاقه دارم”. – اگر مى‏گفتم رهبرى را قبول ندارم مرتکب گناه کبیره مى‏شدم و سایرین را وادار مى‏کرد تا به جان من بیفتند – عسگر گفت:”هیچ کدام از ما نشست را دوست نداریم ولى به خاطر رهبرى در آن شرکت مى‏کنیم. ما باید هر چه داریم در اختیار رهبرى قرار دهیم تا بتواند مسئله سرنگونى را حل کند”. گفتم:”درست است. حاضرم هر نوع کار و مسئولیتى را که به من محول کنند به نحو احسن انجام دهم اما در نشست شرکت نمى‏کنم”. عسگر گفت:”همه مى‏توانند کارها را انجام دهند. اما ما باید به خاطر رهبرى شخصیت و فردیت خود را فدا کنیم. در این مقطع از زمان رهبرى از ما مى‏خواهد که خود را فدا کنیم”. گفتم:”هر کس توانى دارد. این کار در توان من نیست”. خلاصه عسگر خیلى صحبت کرد، خسته شده بودم. بالاخره گفتم:”حالا مى‏گویید چه کنم؟” گفت:”تا کى مى‏خواهى کارهاى اجرایى و زمخت انجام دهى مگر چه چیز از دیگران کم تر دارى؟ سایرین گزارش خود را نوشته و مشکل خود را حل کرده اند”. پاسخ دادم:”حالا باید چه چیزى بنوسیم؟” گفت:”همه ما از حوض جامعه به این جا آمده‏ایم و نمى‏توانیم ادعا کنیم که خیس نشده‏ایم. ما برادر هستیم. بگذار رک و پوست کنده بگویم آیا تو تا حالا کار اخلاقی نکرده‏اى؟ تا به حال کار خلاف انجام نداده‏اى مثلاً دزدى نکردى…؟ این ها را بنویس. نوشتن این مطالب به درد رهبرى نمى‏خورد بلکه ما با این روش پاک و منزه مى‏شویم. گناهان خود را از خود دور مى‏کنیم و بر دوش رهبر مى‏گذاریم و او در آخرت گناهان ما را بر عهده مى‏گیرد”. به عسگر گفتم:”اگر کسى چنین کارهایى نکرده باشد، باید چه کند؟” گفت:”مهم نیست. بهتر است گزارشى در مورد خودت بنویسى و فردیت خودت را خُرد کنى، همین کافى است”. از صحبت هاى عسگر سخت برآشفته شدم. بلافاصله نزد دکتر صالح، پزشک محور رفتم و با عصبانیت به او گفتم:”ترا به شرفت قسم مى‏دهم مرا از لحاظ اخلاقی معاینه کنید، اگر مشکلى داشتم به فرمانده محور گزارش کنید”. دکتر صالح گفت:”این یک مسئله ایدئولوژیکى و تشکیلاتى است و به پزشکى مربوط نمى‏شود. شما باید مشکل خود را با فرمانده‏ات درمیان بگذارى نه با من”.

خلاصه کلام آن که افراد زیادى از مسئولین دون‏پایه تا اعضاى شوراى رهبرى با من صحبت کردند اما حاضر نشدم از تصمیمم برگردم. هر چه فشار و اصرار آن ها بیش تر مى‏شد پافشارى من بر موضعم مستحکم تر مى‏شد. در نهایت مرا منزوى ساختند، تا به زور تنهایى و تحقیر راه مورد نظر آن ها را پیش بگیرم. سخت‏ترین کارهاى قرارگاه بر عهده من بود و گاه کارها طاقت‏فرسا مى‏شد ولى تسلیم نشدم. با این حال تقریباً به مرز دیوانگى رسیده بودم. هیچ کس با من حرف نمى‏زد، حتى براى خوردن غذا رو به رو یا پهلوى من نمى‏نشستند. گویى فردى جذامى‏ام، همه از من مى‏گریختند. دچار پریشانى شده بودم و دنیا برایم تیره و تار شده بود. با خودم مى‏گفتم جوانى، عمر، خانواده و تمام هستى ام را در راه سازمان داده‏ام حالا کجا را دارم که بروم، چه کار مى‏توانم انجام دهم. آن قدر تحت فشار بودم که تصمیم گرفتم اعلام جدایی کنم. مدت کوتاهى بود که حسین لیوانى فرمانده مستقیم من شده بود. به او گفتم:”بروید اعلام کنید که من بریده‏ام. بگویید مرا از سازمان بیرون بفرستند”. حسین شروع به صحبت کرد که این کار را نکنم. مى‏گفت اگر بروى مرا مورد توبیخ قرار مى‏دهند و مى‏گویند از بى‏لیاقتى تست که فرد تحت مسئولیت تو بریده است. گفتم:”حسین، حتى اگر ترا اعدام هم کنند براى من فرقى نمى‏کند. تصمیم خودم را گرفته‏ام و از آن هم برنمى‏گردم”. بالاخره او مجبور شد درخواست مرا گزارش کند. بعد از آن تعداد زیادی از مسئولین سازمان با من صحبت کردند، آن ها رضایت دادند من در نشست ها شرکت نکنم اما دیگر کار از کار گذشته بود، حالا من واقعاً با سازمان مسئله پیدا کرده بودم و انگیزه‏اى براى ماندن نداشتم. بعد از این که دیدند قانع نمى‏شوم، تغییر رفتار دادند، دست از ملایمت برداشتند و تهدید و زورگویى شروع شد. مى‏گفتند اینجا خانه خاله نیست هر وقت بخواهى بیایى هر وقت بخواهى بروى. ارتش آزادى‏بخش داراى ضوابطى است، باید هر کارى به تو محول مى‏شود، انجام دهى و هر نشستى برگزار مى‏شود، در آن شرکت کنى، در غیر این صورت دیگران تو را نمى‏پذیرند و با تو آن مى‏کنند که شایسته چنین فردى است. در آن زمان هر وقت با خود خلوت مى‏کردم، مى‏گفتم خدایا این چه عذابى است که مرا گرفتار آن کردى. من آمده بودم تا آزادى مردم را تأمین کنم اما حالا حتى نمى‏توانم آزادى خودم را هم حفظ کنم. حتى در بدترین ارتش هاى دنیا هم افراد چنین تحقیر و خُرد نمى‏شوند. به فرض هم که پیروز شویم ودولت ایران را سرنگون کنیم، دستاورد ما براى مردم چیست؟ ما حامل دیکتاتورى‏اى هستیم که روى همه مستبدان عالم را سفید کرده است.

مرتب به من مى‏گفتند که دچار مشکل اخلاقی شده‏ام و به خاطر ارضاى غرایزم مى‏خواهم به همه چیز پشت پا بزنم. مى‏گفتند محرک اعمال من غرایزم است. اما آن قدر تحت فشار و ناراحتى روحى و روانى بودم که به طور کلى هر چه غریزه بود فراموش کرده بودم و به تنها چیزى که فکر نمى‏کردم مسائل زندگی بود.

کوتاه سخن نه من قانع مى‏شدم بمانم نه آن ها مرا رها مى ‏کردند. بالاخره تصمیم گرفتم به عراقی ها پناهنده شوم.

فرار از سازمان

در قرارگاه اشرف، مجموعه ساختمان هایى بود که به نام مشروب معروف بود و عراقی ها در آن مستقر بودند، به زحمت از کشتزارها و مراتع سازمان گذشته و نزد آن ها رفتم و مشکلم را در میان گذاشتم. گفتند باید با بغداد تماس بگیرند. بعد از تماس به من گفتند که نمى‏توانند کارى براى من انجام دهند و باید آن جا را ترک کنم. اما من اصرار کردم و گفتم طبق قوانین باید پناهندگى مرا بپذیرید. نمى‏توانم دوباره به سازمان برگردم، با آن ها مشکل دارم و از همه چیز خسته هستم. ولى آن ها مرا با لگد بیرون انداختند. بیرون در، حمید ادهم که مسئول امنیت محور بود کنار یک خودرو در انتظار من ایستاده بود. بعد از دیدن من با چند نفر همراهش دست و پاى مرا بستند و به محور[1] آوردند، سپس بعد از یک کتک مفصل مرا تحویل دستگاه قضایى دادند.

دستگاه قضایى

مرا با چشم هاى بسته تحویل دستگاه قضایى دادند. نمى‏دانستم کجا هستم و به کجا مى‏روم. وقتى چشم هاى مرا بازکردند قاضى‏القضات -رجوى، یعنى نادر رفیعى‏نژاد را رو به روى خودم دیدم. اول چند لحظه با چشم هاى از حدقه درآمده به من خیره شد، بعد گفت:”این جا یگان نیست که نازت را بکشند، دستگاه قضایى است، چوب توى آستینت مى‏کنند. این چوب را مى‏بینى این را فلان… مى‏کنم”. سیل دشنام و کلمات رکیک بود که پشت سرهم از دهان رفیعى‏نژاد خارج مى‏شد. چنان عبارات و کلمات زننده‏اى به کار مى‏برد که حتى از فکر کردن به آن ها هم شرمنده مى‏شوم. وقتى حرف هایش تمام شد، لگدى به من زد. درحالى که از درد به خود مى‏پیچیدم سعى کردم چیزى بگویم اما او ناسزاگویان فریاد زد:”خفه شو. فقط حق دارى به سؤالات من جواب دهى”. نمى‏توانستم آن چه را مى‏شنیدم و مى‏دیدم، باور کنم. آیا این جا واقعاً سازمان بود؟ حتى عراقی ها هم چنین رفتارى با ما نداشتند. آن چه شاهد آن بودم آن قدر غیرمنتظره بود که شوکه شده بودم و قدرت تکلم از من سلب شد.

نادر چند برگ کاغذ با آرم دستگاه قضایى که منقش به ترازو بود در برابرم گذاشت و گفت:”باید هرچه به تو دیکته مى‏کنم، کلمه به کلمه بى‏هیچ حرفى بنویسى. بنویس! با اجنبى و بیگانه تماس گرفته‏ام و اطلاعات مربوط به ارتش آزادی بخش را افشا کرده‏ام. به انقلاب خیانت کرده‏ام،…[2]”.

چهارصفحه در قطع A4 اتهاماتى را که او دیکته مى‏کرد به خود نسبت دادم. آن گاه نوبت به تعهدنامه رسید. پنج صفحه هم فرم هاى چاپى تعهد به ارتش آزادیبخش را امضاء کردم. حق نداشتم زیر امضاها تاریخ بزنم، حتى نمى‏توانستم متن تعهدنامه را بخوانم. حال خودم را نمى‏فهمیدم، مثل افراد خواب زده، بى‏هیچ درک و اراده‏اى فقط به طور خودکار هرچه مى‏گفت انجام مى‏دادم. آسمان و زمین دور سرم مى‏چرخید. برایم باور کردنى نبود که چنین رفتارى از سوى افراد سازمان با من که یکى از اعضاى آن بودم صورت بگیرد.

نادر مى‏گفت: هنوز آن روى مجاهدین را ندیده‏اى، براى همین لوس شده‏اى. دچار چنان ناامیدى و یأسى شده بودم که توصیف کردنى نیست. چنین رفتارى را حتى در خیال هم تصور نمى ‏کردم. تمام شخصیتم لگدمال شده بود. بعد از این دادگاه صوری مرا به اتاق دیگرى بردند. آن شب، یلدا بود و من براى اولین بار صداى اذان مرضیه را از بلندگو شنیدم. استفاده از مرضیه[3] جدیدترین هنرنمایى سازمان بود یک روز با چادر و مقنعه اذان مى‏گفت، یک روز پیراهن یقه‏باز پوشیده در دورتموند آلمان کنسرت مى‏گذاشت و روز دیگر لباس نظامى به تن کرده، رژه مى‏رفت. بگذریم؛ بعد از این که وارد اتاق شدم متوجه شدم لوازم شخصى‏ام به همراه یک دست لباس نظامى آن جاست، کمى تعجب کردم. حدود ساعت ده شب جواد خراسانى (مرتضى اسماعیلى) با خودرو به دنبالم آمد، گفت:”آماده شو باید برویم”. پر از کینه و درد بودم، بدون کوچک ترین کلامى، در سکوت لباس پوشیدم و سوار خودرو جواد شدم. مرا تا یک اتوبوس رساند و گفت:”سوارشو باید به بغداد بروى”. فهمیدم در بغداد نشست است. این نشست بعدها نشست حوض نام گرفت. به بغداد که رسیدیم در آپارتمانى واقع در منطقه کراده مستقر شدیم. یک روز آن جا بودیم، سایر اعضا مشغول حمام کردن و اتو کشیدن لباس هایشان بودند. هوا که تاریک شد دستور دادند تا لباس بپوشم. بعد مرا به سالن طبقه پایین هدایت کردند. وارد سالن که شدم دیدم مریم و مسعود رجوى نشسته‏اند و عده‏اى از فرماندهان هم آن ها را دوره کرده‏اند، ضمناً یک نفر هم مشغول فیلمبردارى است. مرا تحت‏الحفظ به طرف رجوى بردند، برخاست و بعد از روبوسى کمى با من شوخى کرد. اما این بار براى من وضع فرق مى‏کرد، چهره واقعى او براى من روشن شده بود. خیلى رک و پوست کنده به او گفتم:”دیگر توان ندارم، مرا بفرست بروم”. رجوى گفت:”مى‏خواهى کجا بروى؟ پس کى مرا بفرستد. شما پدر مرا درآورده‏اید، در ازاى هر کدام شما، ده تا شهید داده‏ام”.”من الان مشکل امنیتى دارم، هیچ کشورى حاضر نیست به ما پناهندگى بدهد. یکسال صبر کن تا اوضاع روبه‏راه بشود، بعد ترا مى‏فرستم به این شرط که در طى این مدت مشکل درست نکنى و وظیفه‏ات را درست انجام دهى”. قبول کردم.

رجوى مى‏دانست به خاطر آن چه پیش آمده پر از کینه هستم و امکان دارد دست به اقدام خطرناکى بزنم، به همین دلیل مى‏کوشید آن خاطرات تلخ را از ذهن من پاک کند. قبلاً هم چند بار پیش آمده بود که با رجوى روبوسى کنم اما وضع فرق مى‏کرد. آن موقع واقعاً به او علاقه داشتم اما این بار احساس مى‏کردم با خود شیطان مواجهم.

نشست حوض

چند ساعت بعد از این که از پیش رجوى بیرون آمدم، اعلام کردند که براى رفتن به نشست آماده بشویم. نشست در تالار گلستان بود. بعد از تفتیش بدنى در جایگاه خود قرار گرفتیم، کمى بعد هم رجوى آمد. وسط سالن گلستان گود بود و حالت حوض داشت به همین دلیل این نشست به حوض معروف شد. افراد باید یک به یک روبه‏روى مریم و مسعود مى‏ایستادند و با صداى بلند سه بار فریاد مى‏زدند: حاضر. حاضر. حاضر. دلیل برپایى نشست عدم توانایى فرماندهان در کنترل نفرات بود. با وجود همه نشست هایى که قبلاً برپا شده بود باز هم افراد همکارى نمى‏کردند، مشکلات زیاد شده بود روزبه‏روز بر تعداد بریده‏ها افزوده مى‏شد. کار به جایى کشیده بود که خود رجوى باید پا به میدان مى‏گذاشت. او در آغاز سخنرانى‏اش مثل همیشه از مسائل بین‏المللى و سیاسى منطقه صحبت کرد و نتیجه گرفت هیچ کس دلش به حال سازمان نمى‏سوزد. ما خودمان باید به فکر خودمان باشیم و چون افراد دست به کم‏کارى مى ‏زنند و وظایف خود را درست انجام نمى‏دهند، بنابراین وجود ارتش بى‏فایده است به همین جهت آن را منحل اعلام کرد و افزود اگر کسى مى‏خواهد ارتش پابرجا بماند باید دوباره عضو شود و با توانى دو چندان در آن خدمت کند. بعد از اتمام سخنرانى او یک یک افراد را به داخل حوض (گودى میان سالن) فراخواند تا از آن ها براى تشکیل دوباره ارتش تعهد بگیرد. اعضاى هر محور به طور جداگانه در این نشست شرکت مى‏کردند و مجدداً تعهد مى‏دادند.سرانجام نوبت به من رسید هر چقدر نام مرا خواندند از جا بلند نشدم. هر چه افراد و مسئولین به من نهیب زدند فایده نداشت، شدیداً از سازمان نفرت داشتم مطمئن بودم رفیعى‏نژاد بدون اطلاع و رضایت سازمان چنان رفتارى با من نمى‏کرد. با خودم گفتم حتى اگر بعد از نشست تکه‏تکه‏ام هم بکنند باید الان همین جا، در برابر سایرین حرفش را زمین بیاندازم و اعتنا نکنم. بعد از اتمام جلسه رجوى به همه درجه افسرى داد. بعد سوسن (عذرا علوى طالقانى) رده‏هاى جدید افراد را نوشت و به آن ها ابلاغ کرد. با این که از قبل اعلام کرده بودم که مجاهد نیستم اما سوسن رده مرا نیز ارتقاء داد، هر چه اعتراض کردم که من رزمنده‏ام، مجاهد نیستم فایده نداشت. با اشاره جواد از نشست خارج شدم. بیرون در جواد با حالتى پدرانه به من نگاه کرد و گفت:”تو غلط مى ‏کنى که مى‏گویى عضو سازمان نیستم، رهبرى پدرش درآمده تا شما به اینجا رسیده‏اید”. سرانجام گفتم:”در حال حاضر در وضعیتى نیستم که مجاهد باشم”.

بعد از پایان گرفتن جلسه رجوى چمدانى را باز کرد تا به افراد هدیه بدهد. همه به صف از جلوى او عبور مى‏کردند و شى‏اى را مى‏گرفتند، ابتدا تصور کردم کلوچه است، من هم همراه سایرین از برابر او گذشتم وقتى هدیه را گرفتم متوجه شدم مهر نماز است که رجوى مدعى بود تبرک کربلاست. از رفتار خودم خیلى پشیمان شدم زیرا این کار ناقض تمامى ادعاهایم بود. فکر کردم لابد دوباره خیال مى‏کنند من مجاهد شده‏ام و باید در نشست دیگ شرکت کنم.

بعد از نشست تا حدودى خیالم راحت شده بود و تصور مى‏کردم بعد از یکسال از این جهنم رها مى‏شوم. روى قول رجوى حساب مى‏کردم و مى‏کوشیدم در تمام مدت یکسال کارهاى خود را با دقت انجام دهم و مشکلى به وجود نیاورم. بالاخره یکسال به پایان رسید، گزارشى براى رجوى نوشتم و قولش را به او  یادآورى کردم. یک هفته گذشت، لیلا دشتى نزد من آمد و نامه را به من بازگرداند. او گفت:”مگر نمى‏دانى نامه‏نگارى براى برادر[4] ممنوع است، هر چه مى‏خواهى باید به سایر مسئولین بگویى. حالا بگو براى رهبر چه نوشته‏اى؟” با شنیدن این حرف ها اعصابم به هم مى‏ریخت، احساس مى‏کردم سرم منفجر خواهد شد، به سختى خودم را کنترل کردم. مطمئن بودم که همه مسئولین نامه را بارها از اول تا آخر خوانده‏اند و از مضمون آن آگاهند اما بازى درمى‏آورند. دوبار همان دردسرها شروع شد، مدام باید با افراد مختلف حرف مى‏زدم و به روح و روان خود سمباده مى‏کشیدم. اعصابم به کلى به هم ریخته بود با هر کس صحبت کردم، هر چه مى‏گفتم خود رجوى به من قول داده، مى‏گفتند تو بعد از نشست حوض تعهد داده‏اى، این جا سازمانى است که مبارزه سیاسى مى‏کند نه خانه خاله که هر روز یک حرف بزنى. سپس یکى از تعهداتى را که رفیع‏نژاد، قاضى‏القضات رجوى به زور از من گرفته بود نشانم دادند؛ او پاى برگه تاریخ بعد از نشست را زده بود. در پایان به بتول رجائى و جواد خراسانى گفتم:”من توان این جا ماندن را ندارم، از عهده کارها برنمى‏آیم”. بتول در جواب من گفت:”مگر دست خودت است، بچه‏ها از حق رهبرى نمى‏گذرند، تکه‏تکه‏ات مى‏کنند و در گودالى مى‏اندازند. آب هم از آب تکان نمى‏خورد”. به آن دو گفتم:”حرف آخر شما همین است؟” گفتند:”بله”. گفتم:”پس حرف آخر مرا بشنوید، من به اراده و با پاى خودم به اینج ا آمدم و به اراده و با پاى خودم هم از این جا مى‏روم”. آن دو بهت‏زده مدتى به من نگاه کردند بعد جواد گفت:”تو مى‏خواهى با پاى خودت به ایران برگردى؟! بسیار خوب برو! اگر موفق شدى شایسته یک جایزه هستى. آن وقت ما هم باید ارتش را تعطیل کنیم و دَرِ آن را گِل بگیریم”. بعد از پایان صحبت هایم با بتول و جواد به یگان برگشتم. سه ماه بود که وقت مرا با بحث هاى بیهوده تلف کرده بودند. تصمیم داشتم فرار کنم اما زمان مناسبى نبود. حدود دو ماه صبر کردم تا اوضاع آرام بشود و آب ها از آسیاب بیفتد. در این مدت در حالى که شدیداً تحت مراقبت بودم کارهاى عادى خود را انجام مى‏دادم.

شاید عجیب باشد که چرا با این تفاصیل افراد در سازمان مى‏مانند. علت آن این است که اعضاء در قرارگاه به طور بیست و چهار ساعت حضور دارند و تحت پوشش امنیتى شدیدى است. دور تا دور قرارگاه و محل استقرار افراد سیم خاردار کشیده شده و نگهبانان به سختى از آن حفاظت مى‏کنند. این قرارگاه در خاک عراق است و نیروهاى نظامى عراقى آن را فراگرفته‏اند. عراق هم مرز ایران است و اعضاء از آمدن به ایران وحشت دارند، زیرا سازمان مى‏گوید، دولت ایران اول شکنجه و بعد از اعدام بدن آن ها را قطعه قطعه مى‏کند و در لعنت آباد به خاک مى‏سپارد. به علاوه از لحاظ فکرى و روحى شدیداً تحت فشار هستند و سازمان آن قدر از آن ها تعهدات و اعترافات ضد اخلاقى گرفته که همه مى‏ترسند با رها شدن از سازمان نه تنها از نظر سیاسى نابود شوند بلکه حتى نتوانند به یک زندگى ساده اجتماعى دست یابند. اما با همه این احوال من مى‏خواستم نخستین کسى باشم که از آن جهنم مى‏گریزد.

[1]   در این سال ها لشکر به محور تبدیل شده ولی تعداد  نیرو همان استعداد 200 نفر بود.

[2] سازمان اعترافاتی مبنی بر همکاری با ایران را از همه ی اعضای مسئله دار می گیرد و در صورتی که از طرف فرد جداشده اعتراضی صورت گرفت اقدام به چاپ و به اصطلاح افشاگری مطالب فوق مینماید.

[3]   مرضیه از خواننده های زمان شاه بود که به دلیل عدم اجازه برای خواندن به خارج از کشور رفته و به علت فشارهای مالی برای مجاهدین برنامه اجرا می کرد.

[4] رجوی القاب و عناوین مختلف دارد از جمله” برادر” شخص رجوی می باشد.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا