خروج از بردگی نوین – قسمت چهارم

خروج از بردگی نوین – قسمت سوم

دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ “فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین” چنین ادامه می دهد:

خصوصیات “فرقه ‏های استثمارگر و مخرب” عبارتند از:

– آن ها بخش اعظم کوشش‏ های گروه را به جمع ‌‏آوری کمک‏ های مالی و عضوگیری جدید اختصاص می ‏دهند، تمام جوانب مختلف زندگی اعضا شامل وضعیت مالی، اجتماعی، روابط خانوادگی و جنسی آن ها تحت کنترل گروه است.

– اعضای فرقه معمولاً بعد از بمباران عشق و محبت اولیه، به طور مداوم در معرض آموزش‏ ها و سرزنش‏ های رهبر کاریسماتیک فرقه قرار می ‏گیرند تا تحمیق شده و به شکل عضو درآیند.

– فرقه ‏های مخرب به هسته‏ ی اولیه‏ ی خانواده و فامیل حمله کرده و آن را بی‌ ارزش می ‌کنند. در یک فرقه کالیفرنیایی، به نام “خانواده”The Family  مکرراً به اعضای جدید گفته می ‏شد: “وقت صرف کردن با خانواده‏ ی خونی خود مانند خوردن استفراغ خودتان است (درست مشابه همین اصطلاح در مرحله‏ ی «طلاق – انقلاب ایدئولوژیک» فرقه ‌ی رجوی در مورد وقت گذراندن با خانواده به کار گرفته می ‏شد.)”

– رهبران فرقه‏ های مخرب اغلب ازدواج‏ های جدید را ترتیب می ‏دهند، مرزهای جنسی را برای اعضا تعیین می ‌کنند و یا شخصاً برای آنان هم آغوشانی از میان اعضا برمی‌ گزینند.

– فرقه‏ های استثمارگر سریعاً دینامیسم “درون گروه – برون گروه” را به وجود آورده، گروه‏ ها را در انزوا از یکدیگر قرار داده و به خصوص مانع تبادل عقاید مختلف بین گروه‏ ها می ‏شوند.

– پول جمع ‌آوری شده به وسیله‏ ی گروه اغلب به مصرف تبلیغات برای بالا بردن محبوبیت، شهرت، قدرت و جذابیت رهبری می رسد و صرف کمک به جمع نمی ‌شود.

فرقه گرایی مجاهدین

– دکترین این فرقه‏ ها و آداب و رسوم آن ها بر پایه‌ ی الهاماتی است که رهبری به تدریج کسب می‌ کند، آن ها اغلب نافی و بی ‌ارزش ‌کننده‌ ی آموزش ‏های سنتی موجود در جامعه هستند و نه مکمل یا تعمیق کننده‏ ی آن ها. بنابراین هدف محوری این گروه ‏ها، بزرگ‌ نمایی و تأیید نارسیسیستی رهبر کاریسماتیک است. آن ها به طور فعال انزوا و دوری از عقاید مختلف موجود در جامعه را تبلیغ کرده و آن ها را مردود اعلام می ‌کنند.

– رهبری فرقه به دنبال جدا‏سازی و بیگانه کردن اعضا با خانواده و ملأ اولیه ‏ی آن ها می‌ باشد.

مجاهدین خلق از فرقه‏ هایی هستند که تمامی این ویژگی‏ ها را دارند و در نتیجه نمونه ‏‏ی کامل یک فرقه مخرب می ‏باشند. آن ها به تدریج تغییر کرده و از یک گروه چریکی انقلابی به یک گروه سیاسی نسبتاً مردمی تبدیل شده و بعد به یک گروه تروریستی تغییر شکل داده و نهایتاً تغییر خود به یک فرقه مخرب را تکمیل کردند… مجاهدین خلق نزدیک ‌ترین گروه به فرقه‏ های تروریستی به ظاهر مسلمان هستند که با فهم آن ها می‏ توانیم بفهمیم که آن ها چگونه با سوءاستفاده از “بی عدالتی” موجود در جامعه عضوگیری می ‌کنند، چگونه می‌ توانند عواطف و احساسات اعضای خود را دستکاری (مانیپوله) کرده و آن ها را به مرز نابودی رسانده و تبدیل به یک بمب زنده کشتار جمعی سازند. همچنین به شکرانه ‌ی دورانی که مجاهدین خلق تقریباً افکارشان را به طور باز و علنی بیان کرده و چاپ می ‏کردند، یعنی سال ‏های بین 1358 تا 1364 مطالب منتشر شده‏ ی فراوان و غنی از آن ها وجود دارد که می ‏توان آن ها را مطالعه کرد و دقیق ‏تر و مستند تر دگردیسی آن ها را نسبت به گروه ‏های دیگر بررسی و فهم نمود.

… فرقه‏ های مخرب با چهار صفت اصلی شان یعنی رهبری‏، دکترین یا هدف اولیه‏، سیستم تشکیلاتی،‏ و مهم ‏تر از همه روش آن ها در مخدوش‏ سازی ذهن، تعریف می شوند.

… تعریفِ فرقه با فهم رهبری به جای دکترین یا ایدئولوژی آن ها شروع می ‌شود. این رهبر فرقه است که با خودخواهی کودکانه و شخصیت نارسیسیستی ‏اش نمی ‏تواند احتیاجات روانی غیر واقعی خود و آرزوهای غول پیکر خود را در دنیای بیرون محقق سازد و در نتیجه مجبور می‌ شود که دنیای کوچک و اسباب بازی‌ گونه‏ ی خود را در انزوای روانی و فیزیکی اعضا از جامعه، در درون فرقه مخرب به وجود آورد.

صفات مشترک بین رهبران فرقه‏ های مخرب نظیر کاریسما و قدرت جاذبه‏ ی آن ها، خودخواهی کودکانه، عقده‏ ی خود بزرگ‌ بینی، رفتار تمام خواهانه، نیازشان به داشتن ستایشگر و سرانجام تنهایی ‏شان است.

این رهبر است که برای جذب پیروان، احتیاج به داشتن یک هدف، دکترین یا یک ایدئولوژی دارد. هدف، دکترین یا اید‏ئولوژی برای رهبر فرقه یک وسیله است و نه یک مقصد. او دکترین خود را بر پایه ‌ی اعتقادات، احتیاجات و آه و فغان جامعه‏ ای ترسیم می‌ کند که می‏ خواهد از آن عضو‏گیری کند. هدف، یافتن ستایش‌ کننده است، اسباب ‌بازی ‏های دنیای کودکانه ‏اش که بتواند با آن ها آن دنیا را ساخته و در آن “دنیا”، بین خودخواهی درونی و بیرونی ‏اش وحدت ایجاد نماید. چیزی که آن ها در آغاز به عنوان هدف یا دکترین انتخاب می‌ کنند اصلاً” مهم نیست و هیچ رهبر فرقه‏ ای خود را متعهد نمی ‏بیند که به آن ها پای بند بوده و تا آخر نسبت به آن اهداف وفادار باقی بماند.

… تفاوت ‏هایی بین آن ها و پیروان یک عقیده یا مذهب مردمی وجود دارد. به طور خلاصه تفاوت اصلی بین آن ها این است که فرقه از نخست تا پایان، حول محور رهبر چیده می‌ شود و به عبارتی “رهبر محور” است، در حالی که مذهب یا عقیده ‌ی مردمی یا حتی پیروان یک فلسفه یا اید‏ئولوژی مادی، گر چه ممکن است در آغاز وابستگی بیشتری به معلم، فیلسوف، ایدئولوگ یا پیامبر آن عقیده یا مذهب داشته باشند، اما در مجموع حول محور عقیده شکل گرفته ‏اند نه رهبر و به عبارتی “عقیده‌ محور” هستند. برای آن ها این ایده است که مهم‏ تر و ارجح ‏تر از هر چیز دیگر است. عقایدی مانند وجود یا عدم وجود خدا، معاد، اعتقاد به تناسخ، سوسیالیسم یا کمونیسم، کوشش برای به وجود آوردن عدالت اجتماعی و جامعه‏ ی عدل و قسط. آن ها نیز دگم دارند و متعصب هستند، اما دگم‏ ها یا تعصبات آن ها بر پایه‌ ی عقیده است و نه رهبر.

… دو اصل اساسی و واقعی هر فرقه مخربی که همه ‏ی اعضا باید به آن ها متعهد و تا پایان عمر وفادار باقی بمانند عبارتند از: اول حفظ فرقه و رهبر آن به هر قیمت. دوم وفاداری و اطاعت مطلق از رهبری تا مرز فدا کردن روح و جان خود.

بنابراین طبق این تعریف از فرقه ‏های مخرب، آن ها هر آنچه می‏ خواهند دکترین و ایدئولوژی ‏شان را بنامند و هرگونه که می ‏خواهند آن را تعریف کنند یا به هر میزان که به نظر برسد که آن ها به آن دکترین متعهد هستند یا هر چقدر که آن ها مقید به اجرای واجبات و آداب و رسوم آن مذهب یا ایده ‏باشند، به هیچ عنوان، هیچ‏ یک به اندازه ‏ی نقاط مشترک بین دکترین تمام فرقه های مخرب که آن ها را در بخش سوم کتاب برشمرده ‏ام مهم نیستند. صفات مشترکی مانند: اعتقاد به دنیای سیاه و سپید، “طرد گرایی Exclusiveness” تمام‌ خواهی، نفاق و پنهان ‌کاری‏ و اعتقاد به این که هدف وسیله را توجیه می ‌کند.

نقاط مشترک سازماندهی فرقه‏ های مخرب … آنست که: همه‏ ی آن ها تمام ‌خواه هستند و در نتیجه در ساختار آن ها هیچ جایی برای عنصر دموکراسی وجود ندارد. در این ساختار کسی مطلقاً حق سؤال جدی، تشکیک، انتقاد نسبت به رهبر یا فرامینش را ندارد. نظم پولادین؛ استفاده از رده به عنوان چماق و حلوا؛ سخت‌ کاری و حتی کار طاقت‌ فرسا؛ جدایی از قوانین جامعه و کشوری که فرقه در آن شکل گرفته است، مخفی‌ کاری و جاسوسی، عضویت اجباری مادام العمر و درب‏ های خروجی بسته، از دیگر ویژگی‏ های مشترک سازماندهی فرقه‌ های مخرب هستند.

… رهبران فرقه‏ های مخرب جهت ساختن دنیای کودکانه‌ ی خود و ارضای تمایل درونی خودشان که یا همه چیز را می ‏خواهند یا هیچ، هیچ چاره‏ ای ندارند مگر آن که خود و دنیای کوچک ‏شان را از دنیای بیرون، حداقل به لحاظ روانی و اگر بتوانند به طور مادی و فیزیکی جدا کرده و مردان و زنان آزاده ‏ای را که از جامعه جذب نموده‏ اند با شیوه‏ هایی، به اسباب ‌بازی ‏های دنیای تخیلی خود مبدل سازند. طبعاً تمام رهبران فرقه‏ ها در انجام این امر موفق نیستند… از طرف دیگر رهبران فرقه‏ ای که خیلی موفق هستند و می ‏توانند خواب و خیال‏ های خود را به طور نسبی در دنیای واقعی محقق سازند، مانند هیتلر و استالین نیز نیازی به منزوی کردن حواریون خود از جامعه و تشکیل یک فرقه مخرب ندارند، طبعاً آن ها نیز رهبر یک فرقه‌ ی مخرب نامیده نمی‌ شوند و به صفاتی مثل دیکتاتور یا رهبری با کیش شخصیت فوق‏ العاده ملقب می ‏شوند.

… رهبران فرقه ‏ای برای آن که پیروان اسباب‌ بازی گونه‏ ی خود را به شکلی مطلق و با مرزبندی ‏های به شدت سخت‏ گیرانه کنترل و اداره نمایند، آن ها را به افرادی بی ‌سؤال، بدون تردید و تناقض، بدون اعتقاد و اصول شخصی، بی‌ آرزو و امید و خواب و خیال فردی و حتی بدون احساسات و عواطف شخصی و عاری از مقاومت در مقابل از دست دادن آزادی و اختیار مبدل سازند، برای آن ‌که پیروان، همچون مومی باشند که در هر شرایطی بشود آن ها را به شکلی نو درآورد و در بازی و شرایط جدیدی به کار گرفت؛ چاره ‏ای ندارند مگر آن که به نوعی، یک شیوه‏ ی “مخدوش ‏سازی ذهنmanipulation  “Mind را برای تغییر شخصیت پیروان خود به کار گیرند.

… شیوه ‏هایی وجود دارد که توسط آن ها می ‏توان بخش ‏های زیادی از شخصیت و سیستم اعتقادی و نگرش به خود یک فرد را تغییر داد. شیوه ‏هایی که قادر هستند یک فرد را از صندلی فرمان اختیار و اراده‏ ی آزاد خود خارج کرده و در صندلی مسافر نشاند و او را مجبور ساخت که اراده‏ ی خود را تسلیم رهبر نماید.

… رهبران فرقه پس از عضو‏گیری باید با مشکل تمایل اعضای جدید برای بازگشت به اعتقادات گذشته رو به‌ رو شده و اصطلاحاً اعتقادات جدید را در آن ها منجمد و تثبیت نمایند. در این مرحله آن ها از یک سو با مشکل احساسات و عواطف گذشته اعضای جدید و از طرف دیگر با شخصیت آن ها که هنوز دستخوش تغییر نشده رو به‌ رو هستند، که هر دو، فرد را به سمت احیای اعتقادات قدیمی و فراموش کردن اعتقادات کاشته شده توسط فرقه در آن ها می‏ کشانند. برخلاف نظر عمومی، رهبران فرقه قادر به شستشوی خاطره‏ ها و عواطف و احساسات از مغز و ذهن اعضای جدید نیستند؛ در نتیجه برای محو کردن اثر این عواطف و احساسات نسبت به دوستان و خانواده و شیوه‏ ی زندگی گذشته‏ ی آن ها، تنها چاره ممکن جدا کردن روانی و فیزیکی اعضا (اگر ممکن باشد) از ملأ گذشته است که در دستور کار قرار می ‏گیرد. به عبارتی از این ضرب‌ المثل ایرانی که “از دل برود هر آن که از دیده رود” یاری گرفته و سعی می ‌کنند با ممانعت از یادآوری گذشته، مانع از بازگشت فرد به اعتقادات و خواسته های قدیمی گردند.

از جمله ابزارهایی که رهبران فرقه برای جدا کردن فرد حداقل به لحاظ روانی از گذشته ‏اش به کار می‏ گیرندعبارتند از:

– کشاندن فرد به وابستگی مطلق مالی به فرقه، حتی برای خورد و خوراک روزانه، سرپناه و پوشاک، قدم نخست است.

– در قدم بعدی، تغییر دنیای بیرون و حکومت، به یک دشمن مخوف، ایجاد خوف بیمارگونه (Phobia) و بدبینی فوق ‏العاده (Paranoia) و انزجار و نفرت نسبت به کسانی که عضو نیستند، ایجاد یک فضای اسرار آمیز و همواره تحت نظر بودن،

– مسأله‌ ی دیگری که در همین زمان رهبران فرقه با آن رو به ‌رو هستند شخصیت گذشته‌ ی اعضای جدید است که هنوز تغییر نیافته و آن ها را به سمت بازگشت به زندگی گذشته می ‏کشاند. برای خنثی ‏سازی تأثیرات شخصیت گذشته فرد، فرقه‏ ها اهرم “تغییر رفتار” را به کار می‏ گیرند، کار سخت روزانه، مراعات قوانین و آداب و رسوم جدید و سخت، زندگی جمعی، کنترل روی خوراک و خواب افراد، تغییر فرهنگ و زبان محاوره ‌ی روزمره، فشار همقطاران یا هم فرقه ‌ای‏ ها، عواملی هستند که برای عقب نشینی و دفاعی کردن شخصیت گذشته‏ ی اعضای جدید به کار گرفته می‏ شوند و شخصیت او را قدم به قدم عوض کرده و تبدیل به یک شخصیت جمعی تازه‏ ی فرقه ‏ای می‌ کند.

– سرانجام رهبران فرقه‏ های مخرب برای داشتن پیروان کاملاً مطیع و وفادار- که هر فرمانی را با آغوش باز، بدون ذره ‏ای شک و تردید یا سؤال انجام دهند، و بتوانند حتی در دنیای بیرون زندگی کرده و با مردم عادی معاشرت نمایند، به عادی بودن تظاهر کنند، حتی از خود عواطف و احساسات طبیعی و معمول نشان دهند و در عین حال ذره‏ ای در درون تکان نخورده و لغزشی نسبت به دگم‏ های فرقه‏ ای از خود نشان ندهند – احتیاج دارند که شخصیت و کاراکتر اعضا را برای همیشه دگرگون کنند. (حداقل بخشی از شخصیت افراد را که پس از بلوغ فکری شکل گرفته است، چرا که همان‌ طور که قبلاً گفته شد شخصیت پایه ‏ای افراد که تحت تأثیر ژن و تربیت اولیه در دوران نوزادی فرد توسط اولیای او شکل گرفته، به سختی قابل تغییر است.) روش ‏های رهبران فرقه‏ ها برای انجام این امر عمدتاً بر پایه ‏ی ایجاد عواطف شدید، سریع یا ضربه ‏ای و هر چه طولانی ‏تر کردن آن ها قرار دارد. این پروسه، “شستشوی مغزی” نامیده شده است.

 بردگان قدیم – بردگان نوین:

رابطه‏ ی اعضای یک فرقه ‏ی مخرب با رهبر فرقه از هر نوع رابطه‏ ی دیگر موجود در جامعه به برده‌ داری قدیم نزدیک تر است. حتی بردگان قدیمی در مقایسه با بردگان نوین از نظری خوش‌ شانس‌ تر بودند، چرا که آن ها حداقل می ‏دانستند و می ‏توانستند به یاد بیاورند که چگونه به بردگی کشیده شدند و در نتیجه می ‌توانستند حداقل آرزوی آزادی را داشته و از هر امکان و فرصت به دست آمده جهت خلاصی خود از زنجیرهای برده‌ داری استفاده نمایند.

شاید به لحاظ خشونت و شرایط مادی و فیزیکی، زندگی آن ها سخت ‏تر از بردگان نوین بوده باشد، اما نوع بردگی آن ها به مراتب ساده‌ تر و قابل رؤیت‌ تر و قابل فهم‏ تر از نوع جدید بود. آن ها می ‏توانستند آثار ضربات شلاق اربابان خود را بر روی پوست ‏های خود دیده و لمس نمایند، می ‏توانستند درد فیزیکی آن را حس نموده و برای دیگران تعریف کنند یا نشان بدهند و همدردی آن ها را به دست آورند. در حالی که بردگان نوین نمی ‏توانند آثار شلاق نامرئی اربابان خود را که عمدتاً به شکل روانی و انتقاد است دیده یا برای دیگران توصیف کنند تا به فهم آن توسط دیگران کمک کرده باشند.

در مقایسه با بردگان جدید، بردگان قدیم آزادتر بودند، حداقل آن ها در خواب و خیال و فکر و آرزوهای خود آزاد بودند، می ‏توانستند در تنهایی، خاطرات، افکار، اعتقادات، احساسات و عواطف شخصی خود را داشته و از آن ها لذت ببرند. در حالی که بردگان نوین حتی باید خواب و خیال خود، افکار و احساسات لحظه‏ ای خود را گزارش کرده و به خاطر انحراف از سمت و سوی تعیین شده به وسیله‌ ی رهبری، پذیرای مجازات شوند.

رابطه‏ ی انگلی بین رهبر فرقه و مریدانش

… در فیلمی به نام “دروازه‌ ی ستارگان” در سیاره ‏ای دوردست، فضانوردان با موجوداتی بسیار هوشمند به شکل زالو رو به‌ رو می ‏شوند که می‌ توانست وارد بدن انسان شده به سمت مغز رفته و کنترل مغز میزبان را به طور کامل به دست بگیرد. آن ها به این ترتیب به زودی صاحب حافظه، توانایی‏ ها و تجربیات میزبان شده و می ‏توانستند با استفاده از جسم و فکر میزبان به حیات خود در سطح بسیار بالاتری ادامه دهند. در ظاهر میزبان اندام فیزیکی، گذشته‏ ی خود، حافظه و نحوه‏ ی سخن گفتن و استدلال خود را داشت و خلاصه از هر نظر همانی بود که در گذشته بود، اما در واقع روح و جسم‏ اش در تسخیر موجودی دیگر و در فرمان انگل نفوذ کرده در جسم و روحش بود.

این نوع از رابطه گرچه تخیلی است، اما درست ‌ترین و دقیق ‏ترین نوعی است که می‏ تواند نشانگر رابطه‏ ی انگلی بین رهبر فرقه و مریدانش باشد. به شکلی که در ظاهر، مرید، همانی است که در گذشته بوده و حتی به نظر می‏ رسد از اراده ‏ای قوی و آزادی انتخاب، عقیده و رأی برخوردار است، ولی در واقع تصمیم گیرنده‏ ی واقعی، او نیست و این رهبر انگل صفت است که حاکم رفتار، افکار، اعتقادات، احساسات و عواطف اوست. رهبر، همه‏ ی انسانیت او را از او گرفته و در عوض به او خوراک، سرپناه و شاید امید به “شهادت” و “خداگونه شدن”، “قهرمان شدن” یا “آمرزش اُخروی” می ‏دهد.

… در فرقه‏ های مخرب، اراده ‏ی اعضا نه تنها ضعیف نشده، بلکه قوی ‏تر هم می‌ شود،  اما واقعیت امر این است که اراده به خودی خود یک نیروی بدون جهت و سمت و سو است، این شخصیت، هویت، احساسات، افکار، اعتقادات و مهم‏ تر از همه، عواطف ما هستند که به آن سمت و جهت می‏ دهند، در نتیجه در فرقه که پیروان، شخصیت و هویت فردی خود را وانهاده و در واقع شخصیت و هویت جمعی فرقه را جایگزین آن کرده‏ اند و حاکمیت بر افکار و احساسات و عواطف خود را به رهبر فرقه داده‏ اند، در واقع این رهبر است که سائق اراده‏ ی پیروان خود می ‏باشد و نه خود آن ها.

آزادی انتخاب و اختیار، آزادی محسوب نمی ‌شود مگر آن که انتخابی برای انتخاب کردن وجود داشته باشد. در فرقه ‏های مخرب که با ایجاد خوف و بدبینی مفرط نسبت به دنیای بیرون امکان جدایی از فرقه، از اعضا گرفته شده است، حتی اگر آن ها به طور مادی آزاد به ترک فرقه نیز باشند که در بسیاری موارد نیستند، با این حال صحبت از آزادی و انتخاب در ماندن در فرقه معنی و مفهومی واقعی ندارد. آزادی انتخاب بی ‌معنی است اگر آگاهی و آزادی کسب اطلاعات وجود نداشته باشد یا افراد وقت کافی برای کسب و مطالعه‏ ی آن اطلاعات را نداشته باشند. آزادی انتخاب، وجود واقعی ندارد. اگر اخلاقیات موجود در کُد نورینرگ در مورد آن اعمال رعایت نشده باشد یعنی برای عضو از ابتدا روشن نشده باشد که با پذیرش عضویت در آن فرقه، پذیرای چه چیزهایی از آغاز تا انتها شده است. (برای مثال یک هوادار ساده‌ ی مجاهدین خلق از آغاز بداند که با انتخاب راه آنان، در نهایت باید از همه چیز بگذرد، سلامت و حیات‏ اش را داده و حتی همسرش را طلاق بدهد، فرزندانش را نبیند، با دشمن کشورش علیه ملتش همکاری کند و به خدمت هر کس و ناکسی برای به قدرت رسیدن رهبرش درآید.)  و سرانجام، آزادی انتخاب، آزادی نیست اگر شما به بهانه‏ ی  قبیح و زشت بودن فردیت، اعتماد به نفس فرد را نابود کرده، حق داشتن انگیزه‏ ی فردی را از او گرفته باشید و هویت و شخصیت فردی او را و حس صیانت ذات و صیانت نسل او را به صفر یا به حداقل رسانده باشید.

… بردگی را به دلیل غیرانسانی بودن آن، به خاطر این که بر پایه‏ ی تبعیض و استثمار استوار شده بود، به خاطر این که اربابان معتقد بودند که نژادشان یا ملت ‏شان یا عقیده‌ شان برتر است و بقیه خوارتر از آن ها بوده و ایشان حق دارند آن ها را به بردگی کشیده و به نابودی کامل بکشانند، مردود اعلام نموده و غیر قانونی کردیم. اما باید قوانین مشابهی برای برخورد با افرادی با کیش شخصیت مثل هیتلر و استالین، بن لادن، جیم جونز، دیوید کوروش، … و مسعود رجوی داشته باشیم که بتوانیم مانع از آن شویم که آن ها عقاید خود را تبلیغ کرده، عضو‏گیری کنند، جوانان را شستشوی مغزی داده و به بمب‏ های زنده مبدل سازند. ما باید قوانین مشخصی علیه فرقه ‌های مخرب و رهبران آن داشته باشیم به خاطر این که، آن ها ضد اخلاقی هستند، به خاطر این که بردگان نوین نمی‏ توانند خود را نجات دهند، چرا که حتی نمی‏ دانند که برده هستند و حق انتخاب آزاد خود را مدت ‏هاست که از دست داده ‏اند، اکثر آن ها با تمام وجود فکر می‌ کنند که حضورشان در فرقه و پیروی ‏شان از رهبر فرقه به انتخاب و اختیار خودشان بوده و هست.

شما اگر حتی از آن دسته افراد هستید که ترجیح می‏ دهید قربانی را به جای جانی سرزنش کنید، اگر فکر می ‏کنید که در دام فرقه گرفتار شدن هرگز برای شما و عزیزانتان اتفاق نخواهد افتاد، اگر از جمله کسانی هستید که برایتان خطا، گناه، اشتباه و حتی جنایت دیگران مهم نیست مگر آن که دامن خودتان را بگیرد، باز هم کافیست برای لحظه ‏ای به تهدید جدید بیاندیشید و تهدید سازمان‏ های تروریستی که حامیان خود را در دو سوی میدان جنگ دارد ببینید. آن ها خواهان بر هم زدن صلح و امنیت هستند و نافی حق اکثریت جامعه حتی آزادی و امنیت حرکت آنان از نقطه‏ ای به نقطه دیگر می‏ باشند. (این امکان هست که شما یا عزیزانتان در قطاری از شهری به شهر دیگر، در معرض بمب‌ گذاری تروریست ‏ها قرار گیرید یا در خیابان بدون هیچ دلیلی متوقف شده و توسط پلیس به بهانه ‏ی مبارزه با تروریسم مورد بازجویی و بازرسی بدنی قرار گیرید.) به این ترتیب حتی شما نیز متوجه می‏ شوید که باید اقدامی بازدارنده علیه فرقه ‏های مخرب انجام داد.

انتخاب و تنظیم از عاطفه نادعلیان

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا