گفتگو با آقای غلامرضا شیردم – قسمت نهم

آرش رضایی: آقای شیردم موارد متعددی که شما در رابطه با شکنجه و آزار و اذیت سیستماتیک نیروهای مستقر در قرارگاه اشرف که خواهان جدایی از سازمان و خروج از اشرف بودند را تشریح کردید بسیار دهشتناک و قابل تامل است. مسعود و مریم معمولا در مصاحبه ها و سخنرانی هایشان از مبارزه برای نفی شکنجه و دفاع از حقوق بشر حرف ها میزنند و اما با کمال تاسف در رابطه با نیروهای معترض و منتقد درون تشکیلاتی از شیوه های گوناگون و غیر اخلاقی شکنجه استفاده می کنند و کادرهای تشکیلاتی را با شگردهای گوناگون تحت فشار روحی و ذهنی قرار می دهند که با پرنسیب های اخلاقی دنیای مدرن هیچگونه سازگاری نداشته و ندارد. مشاهدات و توضیحات شما از مناسبات حاکم بر قرارگاه اشرف حاکی از عمق و نهایت تناقض در گفتار و رفتار رهبری فرقه مجاهدین است؟ با این شرحی که شما دادید پرسش این است: چگونه می توان این همه تناقض را توجیه نمود؟

غلامرضا شیردم: آرش جان خودت می دانی من تا سرحد مرگ برای سازمان جنگیدم و بشدت مجروح شدم. اما حالا که خوب فکر می کنم یعنی زمانی که از اسارت فکری و ذهنی سازمان مجاهدین رها شدم و به دنیای آزاد پا گذاشتم سوالی ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. من نوعی علیرغم همه شرایط و فضای وحشتناکی که سازمان برای من و امثال من تدارک دیده بود و به این دلایل بشدت نسبت به سازمان و ماهیت آن مسئله دار بودم اما چرا برای سازمان جنگیدم؟ این سوال در همان موقعیکه مجروح شده و به وسیله پیشمرگان کرد اتحادیه میهنی اسیر و تحت درمان قرار گرفتم نیز برای من پیش آمد. واقعا چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ خوب که فکر کردم متوجه شدم من و امثال من به نوعی تحت اسارت ذهنی سازمان بودیم و در حقیقت چون آدمهای مسخ شده ای بودیم که اراده ای برای تصمیم گیری نداشتیم و یا این اراده را بی آنکه خودمان متوجه بشویم از ما گرفته بودند یعنی اراده انتخاب راه و مسیری که به آن معتقد بودیم.اما در حقیقت مبارزه من در جهت اهداف سازمان غیر ارادی و ناخود آگاه بود.

آرش رضایی: یعنی شما معتقدید رهبران فرقه مجاهدین، ذهن و روان شما و سایر افراد تشکیلاتی را در سیستمی محدود و بازدارنده و در فرآیندی پیچیده و روندی غیر دموکراتیک، مسخ کرده بودند به طوری که در نهایت قدرت هر گونه انتخاب و اراده ی تصمیم گیری را از شما سلب کردند.

غلامرضا شیردم: بله، دقیقا.

آرش رضایی: با تامل در مشاهدات و خاطرات شما می توان به جرئت اذعان کرد در مناسبات حاکم بر فرقه تروریستی مجاهدین " ساحت درونی و ذهنیت افراد تشکیلاتی " که امکان داشت در برابر شرایط، فضا، وضع حاکم و موجود واکنش و مخالفتی از خود نشان دهند را با اتخاذ و اعمال شیوه های غیر اخلاقی به تحلیل می بردند تا از فعالیت معقول و منطقی باز ایستد. در حقیقت نابودی این ساحت که عامل ظهور اندیشه ی انکارکننده و مبداء نیروی عقل بشری ست، باعث شده تا هر گونه اندیشه مبنی بر انکار و مخالفت با رهبری فرقه مجاهدین کمرنگ شود و کادرهای تشکیلاتی علیرغم میل باطنی شان، به سازگاری با مناسبات و اوضاع جاری در قرارگاه اشرف و سایر پایگاههای مجاهدین در اقصی نقاط دنیا تن در دهند.

غلامرضا شیردم: ببین آرش جان. من و سایر افراد خواهان جدایی از سازمان اغلب تحت فشار بودیم. ما را تحقیر می کردند. فرماندهان و مسئولین قرارگاه اشرف در جمع افراد و یا نشست های جمعی به ما توهین می کردند و دشنام می دادند. در بسیاری از مواقع اگر به این شیوه های غیر اخلاقی معترض می شدیم شدیدا تحت ضرب و شتم قرار می گرفتیم. برای مثال آقای فرهاد عبدالوند را خیلی اذیت کردند و تحت فشارش گذاشتند چون فرهاد چند سالی بود درخواست استعفا می کرد اما مسئولین سازمان قبول نمی کردند تا اینکه در نشست های طعمه که خود مسعود رجوی مسئول نشست می شد دالان تُف درست کردند و فرهاد را وادار کردند تا از ابتدای این دالان تف به انتهای دالان برسد او برای من تعریف کرد: خیس آب دهان شدم. فرهاد گفت: چنان فحش های رکیکی می دادند که هر کسی از گفته ی خودش مبنی بر خروج از اشرف پشیمان می شد. یا مهرتاش تعریف می کرد: به مدت شش ماه در یک اطاق تاریک بودم هیچ نوری یا روزنه ای نداشت او می گفت در طول این شش ماه حمام نرفتم و موقعی که آزاد شدم 38 کیلو وزن داشتم درحالی که قبل از آن 84 کیلو وزن داشتم. یا نوید تعریف می کرد: پسرخاله ام ساشا چندین بار درخواست استعفا داد اما قبول نمی کردند و هر بار هم با کلی بد و بیراه روبرو می شد تا اینکه یک روز در هنگام تنظیف سلاح خودکشی کرد نوید گفت: ساشا چند بار به خودم گفته بود بیش از این تاب تحمل شرایط قرارگاه اشرف را ندارد و خودکشی می کند. یا فردی به نام غلام صادقی را وقتی درخواست کرده بود به تیف برود او را به قصد کشت زدند و در آخر دست او را از چند جا شکستند.غلام شهروند آمریکا هم بود و بالاخره موفق شد به امریکا برود.

مجاهدین حتی به کادرهای قدیمی خودشان هم رحم نمی کنند عماد باقری و پرویز فرهمند از کادرهای قدیمی سازمان بودند آنها تمام هستی و عمر خودشان را برای اهداف سازمان گذاشتند عماد و پرویز با 25 سال سابقه مبارزاتی، هنگام جدا شدن از سازمان به آنها مارک اطلاعاتی زدند و در تلویزیون خودشان اعلام کردند آنها مزدور دولت ایران هستند در حالی که همه ما در اشرف می دانستیم این تهمت و دروغی بیش نیست. یا فردی به اسم محمد رزاقی یا نادر نادری که در کمپ امریکا بودند به آنها مارک اطلاعاتی زده بودند در واقع کمپ جایی بود که هیچ نهادی یا ارگانی در آنجا نقشی نداشت. اما هر کس بخواهد کوچکترین انتقادی به رهبران سازمان بکند به او مارک اطلاعاتی می زنند کسی که تمام عمر و زندگی خودش را در راه سازمان فدا کرده به او می گویند مزدور.

یا من و یکی از دوستانم به نام شهرام و فردی به نام فرهنگ را در پذیرش فقط به جرم اینکه نمی خواستیم به ارتش آزادیبخش ملحق بشویم بشدت شکنجه کردند. کسانی که در سال هشتاد و دو در شکنجه ما نقش مستقیم داشتند و در پذیرش با ما درگیر شدند عبارت بودند از: زهرا نوری فرمانده وقت پذیرش، علیرضا قلجائی، موسی مرادی، سعید نقاش، فرید ماهوتی، اسدالله مثنی، عباسعلی، نورعلی و شخصی به نام علیرضا.

این است ماهیت واقعی رهبران سازمان مجاهدین که مدعی حقوق بشر و آزادی خلق ایران هستند.

مکان گفتگو: انجمن نجات دفتر ارومیه

تنظیم از آرش رضایی

مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.