اسیران اشرف

و مردگان قلعه رجوی

سایت سازمان مجاهدین خلق (سایت رسمی رجوی) خبر فوت یکی دیگر از ساکنین قرارگاه اشرف را اعلام کرد. این خبر علی رغم ستایش های آبکی و کلیشه ای اما در دو جمله به این ترتیب درج شده بود؛ "مجاهد صدیق، حسین رحیمى، سمبل استوارى و سرزندگى، درقله استقامت و سرفرازى، در شهر شرف اشرف، درگذشت." شاید در روزهای آتی درباره حسین رحیمی بیشتر بنویسند، و آنگونه که صلاح بدانند درباره او بنویسند و حق اش!! را ادا کنند. اما این فریبکاری های روزمره چیزی از ماهیت این مرگ غریبانه کم نخواهد کرد. کما اینکه تا کنون صدها برگ تمجید و ستایش از قربانیان قلعه اشرف نه خسارتی را جبران کرده و نه توانسته باعث التیام آلام و رنجهای تحمیل شده باشد. در قلعه اشرف هم مثل همه جا هر از چندی سفیر مرگ سرک می کشد و مرگی را رقم می زند، اما این مردن ها با مرگ و میرهای رایج تفاوت های کیفی دارد. تفاوت عمده این است که این مرگ ها علاوه بر جانسوزی و غم های معمول برای خانواده ها و وابستگان، رنج های بسی مضاعف بر آنها تحمیل می کند. این مردن ها علاوه بر همه مسائل و مصائب، فی الحال غم سالها فراق و غربت و چشم انتظاری را تداعی و مجسم می کند و مصیبت را صد چندان می کند. درست مثل زخمی کهنه که با زدن نیشتری فوران می کند و بوی چرک و تعفن آن بیرون می ریزد. یادمان می آورد که در کجا و چه دورانی به سر می بریم. این نوع مرگ ها تتمه امیدها را هم بر باد می دهد. امید به تل خاک و قطعه سنگ و نامی به عنوان آخرین نشانه ها از عزیزی که می شود هر شب جمعه رفت و نشست بر مزار او و با ریختن قطره اشکی خود را تسکین داد. امید به داشتن سنگ صبوری که هر وقت دلت تنگ شد با بهانه و بی بهانه بنشینی کنار سنگ قبر و گذشته ها را بیاد بیاوری، گاه افسوس بخوری و گاه تقدیر را هی کنی. آخر دست و دم دمای غروب هم سنگ قبر را با باقیمانده گلاب، تبرک کنی و کمی سبک شده بروی توی دل شهر و میان مردم و خانه. بخاطر از دست رفتن همین تتمه ها است که معتقدم مرگ امثال حسین رحیمی سوای آن غم ها و رنج های معمول بسیار تراژیک هستند. می گویند خاک مهر آدمی را از دل می برد. اما گمان نمی کنم خاک با همه سنگدلی بتواند بار تراژیک این گونه مردن ها را بکاهد. برای همین این نوع مرگ ها تأثیرشان تا همیشه عمر بر روح و جسم اهل خانه باقی می ماند. براستی چه چیزی مرگ امثال رحیمی را تراژیک می کند. به مرگ امثال حسین رحیمی می توان از منظر دیگری نگاه کرد. از منظر انسان های مظلوم و تمام مصادره شده ای که رجوی حتی از دادن جنازه آنها به خانواده شان دریغ می کند. از منظر انسان های غارت شده ای که حتی بعد از مرگ نیز کماکان اسیر و مورد معامله قرار می گیرند. به خیل ستون های سنگی ردیف شده مزار اشرف که نگاه می کنی، می توانی اسیران و بردگانی را بیاد بیاوری، که چون بردگان فراعنه نقشی این همانی در شکل دادن و ساختن اهرام شهوت و قدرت و غرور برای رجوی بازی می کنند. با این تفاوت که رجوی بر خلاف نیاکان خود از جنازه بردگان اش معابد تازه ای برای تحمیق و فریبکاری می سازد. او بجای قرار دادن قربانیان اش در لای ستون ها، آنها را به اسباب پرستش خود تبدیل می کند. مرگ امثال رحیمی ها از این منظر کاملا تراژیک و متفاوت است.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا