خاطرات الهه قوام پور از اعضاء جدا شده مجاهدین – قسمت اول

تنگ غروب پاییز در شهر کرکوک گرمای شدیدی حاکم بود و هوا به طرف تاریکی پیش می رفت. آسمان آبی مشغول پهن کردن سفره سیاهش بود و می خواست شمع هایش را در آن جا دهد. صدای سارها که در کنار جفت هایشان ارام گرفته بودند به نغمه سرایی روی سیم های برق روبروی پایگاه که در کوچه ای خلوت قرار داشت سکوت حیاط را در هم شکسته بود. بچه هایی هم که بیش از ده ساعت مادران خود را ندیده بودند در کنار آنها نشسته و سکوت کرده بودند. گویی میدانستند یک چیزی وجود دارد که به راحتی نمی توان عشق را از مادر خود بگیرند. پسرم کنار باغچه نشسته بود و یک ماشین پلاستیکی به دست داشت هر از گاهی آن را به عقب و جلو میراند واز لبان کوچکش که با آب دهانش بیرون میزد صدای بوق ماشین را در می اورد. او بسیار خوشحال بنظر می رسید اخه همیشه با هم نبودیم من بعنوان مربی کودک در همان ساختمانی که زندگی میکردم کار تربیت کودک را هم انجام میدادم. البته تحصیل در این رشته را نه من و نه دیگران داشتند. رشته من بازرگانی بود واکثر مادرهایی که در مهد کودک کار میکردند، دیپلم یا لیسانس داشتند. دخترانی هم بودند که از سلامت کامل برخوردار نبودند که به انها کار تربیت کودک را داده بودند بطور مثال کسانیکه بیماری قند داشتند و متاسفانه نه تحصیلی و نه اموزشی در این زمینه دیده بود و نه عشقی به بچه داشتند، سازمان به انها کار در مهد کودک را داده بود که بعدا در این مورد بیشتر توضیح خواهم داد. به غیر از من و مادران دیگر که در همان پایگاه زندگی میکردند و بچه هایشان به مهد کودک همان پایگاه میرفت، تعداد زیادی بچه از پایگاه های دیگر هم به انجا می امدند. کار مادران انها اغلب توی اشپزخانه یا توی انبار و یا نقل و انتقال کارهای صنفی بود و بعضی از انها توی بیمارستان و یا مطب مجاهدین کار میکردند. من عاشق همه انها بودم و دلم میخواست انها را ببوسم، نوازش کنم و عشق مادری را که انها بیش از ده ساعت از مادرانشان دور هستند به انها بدهم اما هرگز نتوانستم و اجازه هم نداشتم. اصلا عشق به فرزند دادن و یا گرفتن جرم محسوب می شد و هرگونه ردو بدل کردن احساس و عشق و علاقه و روابط دوستی و انسانی ممنوع بود. در هر صورت تمام روابط بچه ها با مادرانشان محدود بود و بیشتر زمان بچه ها در مهد کودک با نظم و انضباط خشک ارتشی و خواندن سرود در مورد مسعود و مریم سپری میشد. باید هر بار برای بچه ای که کارش شبیه کار سربازی نبود یاداشت برداری میکردیم و در نشست کاری به نقد و برسی انها می پرداختیم و باید تجزیه و تحلیل میکردیم که چرا بچه اینکار را کرد و چرا از موضع ضعف یا بالا با بچه دیگری برخورد کرده درواقع روانشناسان بیسوادی هم بودیم که خودمان را خیلی اگاه میدانستیم. بعد از اینکه بچه ها از مهد کودک میرفتند، در پایگاه ما یک فرصت کوتاهی بوجود می امد که مادران در کنار بچه هایشان باشند و بعد زمان شام خوردن و یا دوش گرفتن انها بود بعدا باید انها را به بستر میبردند و در کنار آنها قرار میگرفتند که زودتر خوابشان ببرد. تازه کار مادرها بعد ازبه خواب بردن بچه هایشان شروع میشد اصولا با نشست شبانه شروع میشد که هر کس موظف بود گزارش کاری خود را بدهد و در طی روز چکار کرده و اگر مواردی هم در مورد افراد دیده که به نظر جالب نبوده بنویسد و یا در نشست عنوان کند. آن روز توی حیاط با اینکه بازی پسرم را زیر نظر داشتم اما در خلوت خودم. فرو رفته بودم خانواده ام را در ان خلوتگاه به محاکمه کشانده بودم برای موافقت با این ازدواج نامیمنت. به دنبال علتها بودم که چرا در مورد کسان دیگری که قصد زندگی با من را داشتند آنها مخالفت میکردند.ناگهان مریم با صدای آرام و مهربانش به طرفم امد و گفت الهام کجایی؟… چند بار صدایت زدم به چی فکر میکنی؟ چرا صورتت قرمز شده لبخندی روی لبم آشکار شد و گفتم بخاطر گرمی هواست او گفت نه خیلی ناراحت به نظر میرسی بیا با هم بریم به حیاط بغلی و چند شیر خشک و پوشک برای پایگاه بیاوریم.قرار نبود من به او کمک کنم اما قصد او این بود که مرا از خلوتیکه برای خود ساخته ام بیرون بیاورد. او زن زیبایی بود و هر وقت که حرف میزد یک لبخند ملیحی توی لبانش شکوفا میشد بعدها فهمیدم همسر اقای مهدی خوشحال نویسنده چند کتاب در نقد و بررسی فرقه رجوی است. به پسرم گفتم با من میای گفت نه… با مریم از پایگاه خارج شدیم و او گفت چهره ات حاکی از درد و رنج است چه اتفاقی افتاده؟ جواب سوالش را ندادم و سکوت کردم او با خوشحالی گفت جمعی از ایران به سازمان پیوسته اند الهام من خیلی خوشحالم تو چی؟ باز هم جوابش را ندادم به داخل ساختمان رفتیم و پوشکها را آوردیم و مجددا برگشتیم.پسرم را که مشغول رانندگی با ماشین پلاستیکی بود بغل کردم و انقدر او را بوسیدم که همه چهره هایشان به طرف من متمرکز شد اورا به حمام بردم و دوش گرفتم و بعد به سالن غذا خوری بردم و شام را در کنار هم صرف کردیم و بعد از شام به اتاق خواب رفتیم که او را بخوابانم. تشک و لحاف و بالشت من از پتو بود و سعی میکردم از ملافه هایی که برای ملاقات با همسرم داده بودند استفاده کنم. آخه ماهی یکبار هر زنی حق داشت همسرش را در یک هتلی ملاقات کند و باید هر بار که میرفت ملافه را با خودش میبرد هتل هایی که سازمان از صدام گرفته بود تماما اتاق هایش تخت داشت اما سازمان تخت ها را برداشته بود و روی زمین زوج ها میخوابیدند و وقتی هم که به هتل مراجعه میکردی اسم خودت و همسرت روی تابلو نوشته شده بود که من با این نوع ملاقاتها کاملا مخالف بودم و سعی میکردم که این ملاقات یکبار در ماه را برای همسرم با دعوا به پایان ببرم همسرم برای من یک ادم بیگانه بود و تمام عشق و احساسی که قبلا به او داشتم مرده بود. او برای ملاقات من و بچه یک مسافت طولانی را طی میکرد و بایستی ساعت ۵ صبح از خواب بیدار میشد و با ماشین سازمان از سلیمانیه حرکت می کرد تا به کرکوک میرسید و تازه باید شکوه و شکایت مرا گوش میکرد و از همه بدتر انرا در گزارش خود می اورد و به مسئولش میداد و از طریق مسئول او تمام روابط ما بوسیله مسئولم به شکل غیر مستقیم به من گوشزد میشد. اصولا مسئولم از نوع برخورد من با وسایل های صنفی که برای استفاده روابط زناشویی به من داده بود و نوع استفاده ان زیاد راضی نبود و هم چنین طرز خوابیدن من با لباس خواب در پایگاه او معتقد بود که من باید با روپوش بخوابم و بخاطر همین هم اتاقی من افسانه که همسر اقای محمد سبحانی بود گزارش کرده بود الهام شبها لخت میخوابد و راضی نیست که با من در یک اتاق بخوابد که او را به اتاق دیگری بردند و به من هم تذکر دادند باید با مانتو بخوابم که من نپذیرفتم. آنها میگفتند پسر داری و خوب نیست که پسرت ترا لخت ببیند پسر من یکسال ونیمش بود و شبها سینه هایم را که شیر داشت به دهانش میگذاشتم و سازمان هم از این موضوع خبر نداشت و هرچه قرص ضد بارداری هم که به من دادند به سطل اشغال ریختم به محض خوردن قرص بدنم شروع به لرزش میکرد و بسیار عصبی میشدم. بچه را به بسترش بردم و بعد از اینکه برایش چندتا شعر خوندم خوابش برد و اماده شدم برای رفتن به نشست به محض اینکه توی نشست سر و کله من پیدا شد مسئله بوسیدن من و بچه ام عنوان شد که اینجا برادرها در حال تردد هستند و جالب نیست که صدای ردو بدل کردن ماچ و بوسه شنیده شود. بعد یکی از همکارانم شروع کرد به گزارش کارهای روزانه خود که در طی روز چکار کرده و بعد گزارشش را در مورد من به شکل غیر مستقیم به تمام افراد انجا و مسئول بالاتر که اسمش عصمت بود، داد. عصمت ضمن اینکه مرا ور انداز میکرد از همکارام خواست که اسم مرا نگوید و به او و دیگران خاطر نشان ساخت که طرف خودش میگیرد و میداند که در مورد او صحبت میکنیم. داستان این بود که از من خواستند غیر از کار مربی کودک بعنوان حلاج لحاف تشک بدوزم که من مخالف این کار بودم چون توی عمرم اصلا خیاطی نکرده بودم و اصلا نمی دانستم چگونه قیچی را توی دستم بگیرم ولی این دلایل مسئولم را متقاعد نکرد. او میگفت همه از صفر شروع کرد ه اند تا ماهر شده اند. یک روز حدود چهل پتو به من داد که انها رابرای لحاف و تشک بچه های توی مهد کودک دو نیم کنم. راستش خیلی سخت بود پتوها را با قیچی پاره کنم. رفتم به مسئولم گفتم با قیچی نمی شود او هم یک چاقوی اره ای کوچک به من داد که مخصوص پاره کردن پارچه های زخیم بود. شروع کردم پتوها را کج و معوج پاره کردن که چاقو بدستم فرو رفت و صدای اه و ناله ام بلند شد هر کاری میکردم که خون قطع بشه،نمیشد. به انبار پایگاه رفتم و تیکه پارچه ای را پیدا کردم وانگشت زخمی ام را با پارچه بستم ولی خیلی زود تیکه پارچه تبدیل به خون شد.از درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم یک مرتبه سرو کله مسئولم پیدا شد وبا عصبانیت گفت الهام اصلا نخواستیم که تو کار کنی تماما ناز و ادا در میاوری برو توی اتاقت بنشین و بعدا من با تو صحبت می کنم. او رفت بدون اینکه در مورد زخم عمیقی که روی انگشتم بوجود امده صحبت کند. تمام لباسم خونی شده بود و مجبور شدم که بروم و دوش ۵ دقیقه ای بگیرم، چون اب گرم بلافاصله سرد می شد.توی حمام دست زخمی ام به جایی خورد که ناخواسته جیغی کشیدم و این جیغ بود که سوژه شده بود و بخاطرش در آن نشست خیلی تحقیر شدم و مورد انتقاد قرار گرفتم. بعد از نشست به اتاقم برگشتم و تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم و به دنبال راه و چاره افتادم که چگونه خود و بچه ام را نجات بدهم. فردای آنروز سر کار نرفتم و با بچه ام توی اتاق ماندیم تا اینکه مسئولم آمد پرسید نمی خواهی سر کارت بروی؟ با عصبانیت گفتم نه. او شروع کرد انتقاد کردن و تهدید که به بالاتر الان اطلاع میدهد بلند شدم و محکم او را از اتاق بیرون انداختم. ساعت ۱۰ صبح با تحقیر همه همکاران روبرو شدم و با صدای بلند اعلام کردم من نمی خواهم این جا بمانم یکی ازخواهرها امد و از من خواست وسائلم را جمع کنم و با او به پایگاه دیگری بروم بعد از جمع و جور کردن وسائل بچه ام او مرا به ساختمانی کوچک برد که در همان کوچه قرار داشت. ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.