مجاهدین سازمانی انقلابی یا فرقه ای؟ – قسمت سوم

در این قسمت باین موضوع خواهیم پرداخت که بطور عام چه کسانی به فرقه ها گرایش پیدا میکنند و بطور خاص چه افرادی در سالیان گذشته به مجاهدین پیوستند و مجاهدین برای جذب نیروهای خود در خارج از کشور از چه شیوه هایی استفاده میکردند؟
در بررسی های انجام شده تاکنون این آمار بدست آمده است که اکثر افرادی که به فرقه ها میپیوندند از افراد متوسط به لحاظ اجتماعی و عموما تحصیل کرده جامعه بوده اند.این افراد تا قبل از جذب شدنشان و در مسیر زندگی روزمره مشکل جدی یا خاصی ندارند اما بدلیل اینکه در مسیر زندگی، در معرض ابتلائاتی قرار میگیرند که توان تصمیم گیری صحیح را ندارند از مسیر درست و منطقی خارج شده و در دام چنین گروههایی میافتند.
برای مثال وقتی به کادرهای بدنه مجاهدین نگاه میکنیم عمدتا یا از دانشجویان خارج کشور بودند که بدلیل تنهایی و خستگی از زندگی در دنیای غرب با آنان آشنا شدند و یا کسانی بودند که در دهه 60 که ایران درگیر جنگ با کشور عراق بود تعدادی از جوانها برای فرار از جبهه و سربازی بطور غیر قانونی از مرز خارج میشدند و به کشورهای همسایه مانند ترکیه و پاکستان میرفتند. بعضی از این افراد موفق میشدند از آنجا با هزینه بسیار خودشان را به کشورهای اروپایی برسانند و پناهنده آنجا شوند و بعضی هم موفق نمیشدند و لاجرم مجبور بودند که در شرایطی نامناسب در همان کشور بمانند.این افراد بدلیل فشارهای مختلف زندگی و بدلیل فشار دوری از خانواده دچار کمبودهای فراوان بخصوص از لحاظ مالی و عاطفی میشدند. مجاهدین با علم باین موضوع باهزینه بسیار اقدام به تاسیس خانه هایی که در بین خودشان به پایگاه معروف بود نمودند و با تبلیغات بسیار و ایجاد روابط عاطفی باین اشخاص و نشان دادن درب باغ سبز و وعده های پوشالی شروع به جمع کردن این افراد نمودند. تصور کنید جوانی که در کشور غریب بدون داشتن محل مناسب برای زندگی و یا حتی غذای مناسب، در شرایط بلاتکلیفی بسر میبرد به یکباره با گروهی آشنا میشود که اولا ایرانی و هم زبان هستند. دوما محل مناسبی برای زندگی دارند و دیگر مجبور نیستند در شرایط سخت زندگی پناهندگی با سطح بهداشت پائین بسر ببرند.سوما مسئله غذا را حل میکنند. چهارما که شاید اصلی ترین و مهمترین دغدغه کسانی که در خارج بودند باشد اینست که چون این افراد متقاضی پناهندگی سیاسی بودند براین تصور بودند که شاید با روی آوردن به مجاهدین بتوانند سیاسی بودن خود را برای مراجع پناهندگی آن کشور اثبات کنند! درصورتیکه ابتدا به ساکن این افراد اساسا سیاسی نبودند و بطور کاملا ناخواسته پا به مسیری میگذاشتند که انتهای آنرا خودشان هم نمیدانستند!
با آمدن این افراد به پایگاه های مجاهدین، مسولین این پایگاه ها ابتدا با برقراری روابطی گرم و عاطفی سعی بر پر کردن خلع این افراد و جذب آنان به پایگاه خودشان را داشتند.چون هر پایگاهی که نیروی بیشتری را جذب میکرد همانند شرکتهای هرمی امتیاز بیشتری برای مسئول آن پایگاه محسوب میشد! بدنبال آن آموزش های ایدئولوژیک شروع میشود.ابتدا این آموزش ها برای این بود که اگر این افراد بخواهند با کیس مجاهدین پناهندگی دریافت کنند بایستی اطلاعات کامل ازاین سازمان داشته باشند.بعد از مدتی این افراد خواسته یا نا خواسته بدلیل اینکه مدتی را در پایگاههای مجاهدین و با مراسم های آنها و با شیوه زندگی آنها بسر برده اند شبیه همین کادرهای مجاهدین میشوند.حتی مجاهدین لحن صحبت کردن این اشخاص راهم مانندخودشان تغییر میدهند. این افراد را ابتدا نه بصورت اجباری ولی رفته رفته مجبور میکنند که حتی در نشست های آنان شرکت کنند. مانند آنان موضعگیری کنند. انتقاد کنند و انتقاد بشوند و خلاصه آماده شان میکردند که در یک فرصت مناسب این افراد را از کشوری که درآن اقامت داشتند بعراق بفرستند! برای مثال در پایگاهی که خود من بودم در حدود پانزده نفر از همین جوانهایی که بامید زندگی بهتر خود را آواره اروپا کرده بودند و همگی بخیال اینکه بتوانند از مجاهدین استفاده کنند و پاسپورت پناهندگی بگیرند دراین خانه ها زندگی میکردند.غافل از اینکه مجاهدین چه خوابهایی برای آنها که ندیده اند! هرگز فراموش نمیکنم بعضی از بچه هایی که فقط برای استفاده از نام مجاهدین و دریافت پاسپورت پناهندگی پا به خانه های مجاهدین میگذاشتند و حتی در صحبت های خودمانی و بدوراز چشم مسئولین کلی سازمان را مسخره میکردند ولی بعد از مدتی بدلیل تبلیغات مجاهدین و بدلیل اینکه تحت تاثیر دروغهای مجاهدین قرار میگرفتند حتی متقاضی رفتن بعراق میشدند و بسیاری از آنان هم در عملیاتهای مجاهدین از بین رفتند!
از شگرد های مجاهدین برای فریفتن افراد و فرستادنشان بعراق این بود که اصرار بر این داشتند سرنگونی رژیم بسیار نزدیکتر از آن چیزی است که شما حتی فکرش رامیکنید و اینکه بچه ها در عراق مشغول برنامه ریزی برای بعد از سرنگونی هستند و بچه های عراق همگی از مسئولین کشور بعد از سرنگونی میشوند و دروغهای بی حساب وکتاب و از این قبیل!
مثلا اینکه میگفتند با اطلاعاتی که از داخل رژیم داریم در کمتر از شش ماه رژیم سرنگون شده است (البته این حرفی است که الان سی سال است که رجوی میزند که رژیم شش ماه دیگر تمام است) و هرکس دیر بجنبد یا برای رفتن وپیوستن به نیروی اصلی امروز وفردا کند ممکن است شانس بزرگی را درزندگی از دست بدهد! با این صحبتهایی که آنچنان با قاطعیت زده میشد هر کسی را ممکن بود بفریبد! شاید هر شخص عادی که این صحبت ها را بشنود پیش خود بگوید هیچکس توان فریفتن مرا ندارد و من هرگز تحت تاثیرقرار نخواهم گرفت ولی حقیقتا تا انسان در آن شرایط قرار نگیرد شاید تصورش سخت باشد که چطور گول این شیادان را میخورد. بخوبی بیاد دارم بچه هایی مانند جلیل سروستانی که بسیار جوانی روشن و باهوش بود تحت تاثیر همین تبلیغات پوچ و بی اساس فریب خورد، بعراق رفت و در عملیاتهایی که مجاهدین در داخل خاک ایران انجام میدانند از بین رفت!
از برترین مهارتهای مجاهدین که بنظرمن از شخص رجوی بکل سازمان جاری شده است این بود که تخصص بی مثالی در دروغگویی دارند و نکته مهم اینست که آن دروغ را آنقدر تکرار و تکرار میکنند و با اطمینان ازش صحبت میکنند که حقیقتا پیچیده ترین افراد را هم میفریبند!
اساسا از ویژگیهای بارز فرقه ها همین است که حرف نامشروع و غیر قانونی خود را آنچنان با قاطعیت تئوریزه میکنند که شما در دنیای استدلال و منطق (البته منطق خودشان)هیچ اشکالی درآن مشاهده نمیکنی. مثلا این ارزش میشود که در سازمان مجاهدین اگر بی چون و چرا حرف مسئول خود که نماینده رهبر است را قبول و اجرا کنی از رتبه تشکیلاتی بالاتری برخوردار خواهی بود.یعنی اصلی ترین ویژگی انسان که خداوند به او داده که همان عقل و شعور است را بایستی دراین سازمان کنار بگذاری و هر آنچه کسی دیگر بگوید را نا فهمیده اجرا کنی! پس این کس دیگر بنا به سلیقه و منافع خود ممکن است هر خواسته ای از اعضاء داشته باشد و آنان هم بایستی اجرا کنند. درست مانند سازمان مجاهدین که مثلا برای آزادی مریم از زندان فرانسه کادرهای خود را مجبور کردند که در خیابانهای فرانسه خودشان را بآتش بکشند و فی الواقع دل هر انسانی را به درد میآورد. یا همین جریان اخیر که ارتش عراق وارد مقر اشرف شده بود به کادرهای خود دستور داده بودند جلوی تیر مستقیم سربازان عراقی بروند تا کشته شوند و در این وسط مظلومیت سازمان نشان داده شود یا بیشتر بروی آنتن خبرگزاریها بروند! بعد اسم کشته شدگان را هم شهید مینامند و برای آنان مراسمی باشکوه میگیرند و به دیگر نیروها میفهمانند که این شهدا،گل چین های، خدا بوده اند که مستقیما به بهشت رفته اند! و درست بهمین دلیل است که فرقه برای جامعه خطرناک میشود. و با دیگر گروههای اجتماعی یا سیاسی تفاوت پیدا میکند. بهمین دلیل است که فرقه بخصوص فرقه هایی مانند مجاهدین که از چاشنی مذهب هم برای فریفتن و سرسپرده تر کردن نیروهایشان استفاده میکنند خطرناکتر میشوند!
و حقیقتا لازم است آموزشهایی بخصوص در مقطع سنی نوجوانان وجوانان گذاشته شود و همگان را از این تهدید بالقوه آگاه سازند.حتی شاید لازم باشد در مدارس بچه ها را بخوبی از تهدیدی که ممکن است با آن مواجه شوند آگاه و هوشیار کرد! بخصوص نوجوانان که بدلیل شرایط سنی خاصی که در آن بسر میبرند نیاز بمراقبت بیشتری دارند.
درچند سال قبل از حمله آخر امریکا، از شیوه هایی که برای بدام انداختن نیروهای جدید و فرستادنشان بعراق استفاده میکردنداین بود که کادرهای قدیمی تر خود را با درست کردن کارتهای شناسایی قلابی این و آن شرکت در اروپا به کشورهای همسایه ایران مانند ترکیه،پاکستان یا کشورهای عربی میفرستادند تا با ملاقات با جوانانی که بتازگی و برای کار باین کشورها مراجعه کرده بودند با دادن وعده های پوشالی مانند اینکه ما شرکتهای بزرگی مثلا در آلمان یا فرانسه یا….. داریم که میتوانیم شما را با حقوق بسیار بالا استخدام کنیم.وفقط کافی است که برای طی کردن کلاسهای آموزشی شرکت یک پروسه کوتاه با مخارج شرکت به یکی از کشورهای عربی و (ابتدا هم نمیگفتند عراق) منتقل شوید و بعد ازانجام مراحل اداری اقامت شما در فلان کشور بآنجا نقل مکان میکنید.این جوانان ساده هم بخیال اینکه پرنده خوشبختی سر را آنان را گرفته و بدلیل اینکه در بلاتکلیفی و نداشتن راه پس و پیش در کشور مربوطه گرفتار شده بودند با ساده سازی موضوع بلادرنگ میپذیرفتند و بار رفتن به مسیری که شاید برای بعضی از آنان بازگشتی رابهمراه نداشت می بستند! خوب بیاد دارم اوایل سال هشتاد یا هشتاد و یک بچه های جدید الورودی که بعضا برایم درد دل میکردند و همین جملاتی که در بالا بدانها اشاره کردم را عینا عنوان میکردند و قسم میخوردند که به ما در آخرین لحظه که خواستیم سوار ماشین شویم و فهمیدیم که بعراق میرویم قول داده شد که ما چند روزی را در بهترین هتل بغداد اقامت داریم و بعد از آن به اردن میرویم چون عراق منطقه پرواز ممنوع دارد و سپس با هواپیما به کشور مورد نظر خواهیم رفت و بعضا قسم میخوردند که ماحتی اسم مجاهدین را هم در ایران نشنیده بودیم! که البته بعد از منتقل شدن بعراق و اردوگاه جهنمی اشرف که حقیقتا بمانند افتادن در باتلاقی میباشد که کندن و رهایی از آن جز با یک تصمیم اساسی میسر نیست!
بطور خلاصه سازمان مجاهدین برای جذب نیروهای خود از شیوه های اینچنینی استفاده میکرد. با هزار دروغ وکلک جوانان را میفریفتند و بعراق میبردند و بعد از آن هم که دیگر بازگشتی میسر نبود.کسی که بخواهد اردوگاه اشرف را ترک کند گناهی بسا بسا بزرگتر از بدترین گناه کبیره انجام داده است که فقط مستحق مرگ است! بعد از آنکه بایستی در نشست های جمعی متعدد پاسخگوی خیانتش به جمع باشد و پس از اینکه جمع با تف و ناسزا و بعضا کتک مفصل حق رهبری را از او گرفت بایستی بمدت دو سال در مکانی بنام خروجی زندانی باشد تا اطلاعات او کاملا بسوزد. آنگاه وی را بعنوان یک فرد عادی و نه کسی که در سازمان بوده تحویل دولت صدام میدادند و دولت صدام هم وی را بدلیل اینکه ایرانیست بجرم ورود انفرادی وغیرقانونی بعراق بمدت هفت سال مجرم میدانست و به زندان ابوغریب منتقل میکرد. برای مردن نیازی به هفت سال نیست! در ابوغریب شاید چند روز هم کفایت کند!
ادامه دارد……
باقری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.