فرقه گرایی مجاهدین

طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – قسمت سوم

ما می بایست نشان می دادیم که ما هم همچون بقیه مردم دنیا غرق در «ایدئولوژی جنسیت» بوده ایم

طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – قسمت دوم

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 496 الی 499 نوشته است:

روزی به ما گفته شد که لباس‏ هایمان را جمع کرده و آماده رفتن به قرارگاه اشرف شویم. قرار بود در نشست ایدئولوژیک با حضور رهبری شرکت کنیم.
در آن مرحله هنوز من نمی ‏توانستم دلیلی برای این همه غم و اندوه و درد و رنج پیدا کنم. در مورد خودم، من طلاق را تنها راه حل می ‏دیدم.

طلاق می ‏توانست همسرم آنا و کودکانم را از شرایط بغرنج و سختی که در آن بودند نجات دهد. آنا هنوز جوان بود و می ‌توانست دوباره ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز نماید و بچه ‏ها هم می ‏توانستند زندگی آرام، با ثبات و خوشبختی داشته باشند. بعدها من فهمیدم که آنچه سازمان از ما می‌ خواست تنها یک طلاق رسمی و قانونی نبود، بلکه طلاق احساسات و هیجانات ما نسبت به گذشته، همسرمان و خانواده‏ مان بود، طلاقی که به آن طلاق ایدئولوژیک می ‌گفتند. من می‏ بایست آن ها را در قلب و روحم طلاق می ‏دادم، در واقع می ‏بایست چند قدم جلوتر رفته و از آنان به خاطر این که حائل و مانعی شده بودند که من نتوانم رهبر ایدئولوژیک خود را دیده و در او حل شوم متنفر باشم.

رجوی جلسه را به عنوان رهبر ایدئولوژیک، با این دستور شروع کرد که هر کس تا آن زمان حلقه‏ ی ازدواج خود را تسلیم تشکیلات نکرده، بلافاصله این کار را انجام دهد.

طلاق

این نشست عجیب‏ ترین و دردناک ‏ترین نشست سازمانی بود که تا آن زمان من در آن شرکت کرده بودم. نشست ‏ها به صورت متوالی به مدت یک هفته ادامه داشت، اما همه ما احساس خود نسبت به زمان و مکان را از دست داده و تا آنجا که من می‏ دانم و می ‌فهمم، نشست های انقلاب روزها، هفته‏ ها و بلکه ماه ها طول کشید. از همان لحظه اول می‏ شد فهمید که آن نشست از بقیه نشست‏ ها متفاوت است، اگر چه صدها عضو در آن شرکت داشتند، به سختی می ‏شد غیر از صدای فردی که روی سن صحبت می ‏کرد یا صحبت‏ های مسعود و مریم صدایی از کسی شنید. البته هراز چند گاه، بغضی می‏ شکست و به دنبالش صدای بلند هق هق گریه فضای ساکت را فرا می ‏گرفت و این صدا علامت این بود که فرد دیگری از میان جمعیت انقلاب کرده و می‏ خواهد مقابل جمع صحبت کند. به دنبال این ابراز آمادگی، فرد به بالای سن – جایی که مسعود و مریم نشسته بودند – فرا خوانده می ‏شد تا از انقلاب خود صحبت کند و به سؤالات آن ها و بعضاً جمعیت جواب بگوید. در کنار صندلی مسعود و مریم روی سن، تخته بزرگی بود که نام همه ما روی آن نوشته شده بود. نام آنانی که هنوز انقلاب نکرده بودند به رنگ قرمز و نام انقلاب کرده‏ ها به رنگ سبز نوشته شده بود.

در آغاز، رفتن روی سن و انقلاب کردن اختیاری بود، اما رفته رفته از حالت اختیاری خارج شد و شکل اجباری به خود گرفت، به این معنی که مریم اسم افراد را پنج نفر پنج نفر می ‏خواند و آن ها می‏ بایست به آنجا رفته و از خود و انقلاب ‏شان صحبت کنند. آن ها می ‏بایست می‏ گفتند که در انقلاب ‏شان به چه حقیقتی رسیده‏ اند؟ چه حقیقتی را درباره خود و زندگی گذشته‏ ی خود کشف کرده‏ اند؟ در این نقطه بقیه آزاد بودند که از آن فرد سؤال کنند، او را متهم کنند، به او انتقاد کنند و حتی به او دشنام داده و مسخره ‏اش کنند، به عبارتی آزاد بودند که با او هر گونه که می ‏خواهند رفتار کنند. در اینجا دیگر رده‏ ی افراد مهم نبود و هر کس می‏ توانست با هر کس دیگر هر گونه که می‏ خواهد صحبت کرده و او را به هر چیزی متهم سازد. در آنجا تنها دو نوع افراد بودند، افراد انقلاب کرده که نامشان با رنگ سبز نوشته شده بود و مجاهد خلق واقعی محسوب می ‏شدند و قرمزها، افرادی که هنوز انقلاب نکرده بودند.

در این جلسه رجوی گفت که تا شروع این مرحله از انقلاب ایدئولوژیک، سازمان در واقع هیچ عضو حقیقی نداشته است، مگر مریم، که توانست موقعیت ایدئولوژیک مسعود را درک کرده و او را به عنوان رهبر ایدئولوژیک خود بپذیرد. او تنها کسی بود که بهای مجاهد خلق شدن و مجاهد خلق ماندن را پرداخت. بقیه ما دریافت کننده‏ ی مرحله‏ ی اول انقلاب ایدئولوژیک بودیم و هیچ بهایی برای عضو شدن خود نپرداختیم. در حالی که همه مسعود و مریم را زیر دشنام و اتهامات گوناگون برده بودند، ما تنها تماشاگر معرکه بودیم. حتی دیگران ما را تقدیر می ‏کردند که قربانی شهوت و خودخواهی رهبران خود شده‏ ایم. حالا زمان آن رسیده که ما هم بهای مجاهد خلق بودن را بپردازیم.

مریم و مسعود رجوی

به دنبال این بحث همه ما می‏ بایست گزارشی نوشته و اثبات می‏ کردیم که چرا ما معتقد به ایدئولوژی مجاهدین خلق نبوده ‏ایم، ما می‏ بایست نشان می ‏دادیم که ما هم همچون بقیه مردم دنیا غرق در «ایدئولوژی جنسیت» بوده‏ ایم. درمان این درد ما ترک روابط جنسی برای ابد بود. بنابراین اولین قدم در این مرحله از انقلاب ایدئولوژیک، ترک ابدی روابط جنسی بود. در همین مرحله ما می‏ بایست به نقطه ‏ای می ‏رسیدیم که نه تنها همسر گذشته‏ ی واقعی یا خیالی (در خصوص مجردها) خود را طلاق دهیم، بلکه از او متنفر هم باشیم چرا که عشق ما به او آمیخته به روابط جنسی بوده و موجب گردیده که در ایدئولوژی جنسیت غرق شده و هم‌ زمان از ایدئولوژی مجاهدین خلق و وصل به رهبری عقیدتی دور شویم. …

در اینجا مسعود به ما گفت: «برای این که بتوانیم چیزی را دیده و فهم کنیم، باید چیزی را که دوست داریم فدا کنیم. برای فهم بیشتر ما باید فدای بیشتر بکنیم و برای فهم یک مقوله ایدئولوژیک ما باید عزیزترین چیز خود را فدا نماییم. ابراهیم برای فهم خدا مجبور شد که آمادگی قربانی کردن فرزند عزیزش را اعلام کند. و مریم {مادر حضرت عیسی} مجبور شد نجابت خود را فدا کند و متهم به داشتن روابط نامشروع شود. حال برای شما مهم ‏ترین چیز در زندگی چیست؟ ثروت ‏تان؟ نه! آن را خیلی قبل به سازمان داده‌ اید. سلامتی و زندگی ‏تان؟ باز جواب منفی است. چرا که در عملیات فروغ جاویدان همه شما ثابت کردید که حاضرید زندگی و سلامتی خود را فدا کنید. بنابراین در این مرحله عزیزترین چیزی که شما دارید چیست؟ درست است عزیزترین چیز برای شما، عشق ‏تان نسبت به همسرانتان است، چه آن ها که زنده هستند، چه آن ها که مرده ‏اند، چه آن هایی که واقعی هستند یا آن ها که تخیلی و مجازی ‏اند. حتی اگر شما هنوز ازدواج نکرده ‏اید، حتماً کسی را در قلب خود دارید، کسی که عشق خود را به او داده‏ اید. اما شما چگونه می ‌توانید این عشق را فدا کنید؟ شما این کار را با فهم مریم به عنوان مسئول اول می ‏توانید انجام دهید. …

برای فهم مریم در این مقام شما باید نخست همسران خود را به طور ایدئولوژیک طلاق دهید. ولی برای طلاق ایدئولوژیک آن ها شما باید نخست مریم را فهم نمایید. این معما و مشکل شماست. مگر نیست؟ کدام اول است و کدام دوم؟ پاسخ این است که هیچ کدام. شما نمی ‏توانید این مشکل را با منطق و عقل حل نمایید بلکه باید آن را با دل و احساسات خود جواب بدهید. {همان‌ طور که مشاهده می‌ شود، اینجا هدف و منظور کنار گذاشتن عقلانیت و منطق، و چسبیدن به هیجانات و احساسات است که در این زمان به طور مطلق به صورت ابزار کار رهبر برای تغییر شخصیت ما درآمده بود.} آخر مگر حضرت ابراهیم با منطق می ‏توانست راضی شود که فرزندش را سر ببرد؟ یا حضرت مریم با کمک عقل می‏ توانست باور کند که به فرمان خدا باردار شده است؟ برای فهم مریم (رجوی) هم شما باید خود را آماده پرداخت همه چیز خود کنید. شعار ما از این پس «یا همه چیز یا هیچ چیز است.» اگر می‏ خواهید یک انقلابی و یک مجاهد خلق باقی بمانید، باید همه چیز خود را بدهید. یا شما در این مرحله، انقلاب ایدئولوژیک می ‏کنید و همه چیز خود را می‏ دهید یا سازمان را ترک می ‏کنید و یک هوادار ساده می ‏شوید. شما باید قبر جنسیت خود را ترک کنید و از نو متولد شوید، این بار از مادر ایدئولوژیک خود، مریم. بعد شما می ‏توانید در فضای توحیدی سازمان به پرواز در آیید… .»

بعد از مسعود نوبت مریم بود که برای ما صحبت کند. او گفت که هیچ یک از ما تاکنون جایگاه مسعود را فهم نکرده‏ ایم. او گفت زنان به طور احساسی عمل می ‌کنند و مردان سعی می ‌کنند با منطق و عقل کار کنند، اما فهم ایدئولوژیک با هر دو این ‌ها متفاوت است. او گفت زنان معمولاً پرداخت کننده هستند، اما آن ها به طور غریزی تا کنون پرداخت ‏شان به همسرانشان بوده و نه به سازمان. حالا زمان آن فرا رسیده که همه ما به سازمان پرداخت کنیم. سپس او وارد بحث مفصلی شد تحت عنوان «امضای معاصی.»

مریم گفت دوران رهبران معصوم به سر آمده و مردم باید رهبران {ایدئولوژیک} خود را از میان خود انتخاب نمایند. انجام این کار به این ترتیب بود که ما می‏ بایست به مسعود به عنوان رهبر ایدئولوژیک خود امضای معاصی بدهیم و به عبارت دیگر تمام گناهان و خطاهای او را به عنوان گناهان و خطاهای خود پذیرا شویم. دیگر هرگز به او شک نکنیم و به او اجازه دهیم که به جای ما در هر موردی، حتی مرگ و زندگی و مسائل شخصی ما تصمیم بگیرد. از آن پس رابطه‏ ی ما به طور واقعی و حقیقی می ‏بایست با هر کس و هر چیز دیگری از مسعود عبور می ‏کرد به این معنی که دوست بداریم هر کس که مسعود را دوست دارد یا مسعود او را دوست دارد و دشمن بدانیم هر کس را که دشمن مسعود است یا مسعود او را دشمن می ‏داند. به ما گفته شد که این یک رابطه مثلثی است و خروج از آن به معنی فروختن و یا کشتن رهبری است. در این نقطه از صحبت ‏های مریم، مسعود همانند مسیح از جای خود بلند شد و گفت:

«هر کاری که می‏ کنید مرا نفروشید و مرا نکشید.» مسعود ادامه داد: «هر کس از شما که انقلاب می ‌کند و مجاهد خلق می ‌شود، گوشت و استخوانش از آن مریم خواهد بود و روح و قلبش مال من. شما باید با مریم رو راست باشید و هیچ چیز را از او پنهان نکنید، به او دروغ نگویید و تمام تناقضات درونی خود را به طور مرتب به او گزارش کنید. مریم باید نزدیک ‏ترین نفر به شما باشد و باید به او بیش از هر کس اعتماد کنید. و من نسبت به هر کس دیگر حتی خودتان در قلب و روحتان باید اولویت داشته باشم. این رابطه‏ ی ایدئولوژیک شما با رهبری ‏تان است. این رابطه، شما را با ما به وحدت می ‌رساند.»

به ما گفته شد که این ایدئولوژی جدید ما که بعداً به نام «ایدئولوژی مریم» {یا شخصیت و هویت فرقه ‏ای} خوانده شد برای ما یک سپر دفاعی در مقابل ایدئولوژی گذشته خواهد ساخت. برای شکست ایدئولوژی گذشته و کهنه {بخوانید هویت و شخصیت فردی}، علاوه بر این سپر دفاعی، افراد انقلاب کرده بسیاری بودند که حاضر به دادن کمک به ما بودند. در آن نشست و نشست ‏های کناری که شب‏ ها بعد از نشست اصلی تشکیل می ‏شد، افراد انقلاب کرده، افرادی که در مرحله انقلاب بودند را به زیر حمله می ‌بردند، شخصیت آن ها را جلوی همگان خرد می ‏کردند، به آن ها فحش و ناسزا می ‏گفتند، به استهزا می ‏گرفتند و هر حرف آن ها را به زیر علامت سؤال می‏ کشیدند. در آن نشست‏ ها به خیلی از زنان به دلیل زنانگی ‏شان و به مردها به دلیل احساس مردانگی ‏شان‏ حمله می‏ شد. وقتی نوبت کسی می‏ شد که درباره ‏ی خودش حرف بزند او همچون شکاری می‏ شد در میان گله‏ ی گرگ‏ ها، از هر سو به او حمله می ‏کردند و سرانجام راهی برای او باقی نمی ‏گذاشتند مگر آن که به زمین افتاده و با صدای بلند به حال خود بگرید… .”

هر روز بعد از حدود ده – دوازده ساعت نشست با مسعود و مریم در کنار همه، ما می ‏بایست در یک نشست خصوصی شامل اعضای بخش خود و با مسئولیت محمد محدثین برای حدود پنج – شش ساعت شرکت کنیم. به این ترتیب ما زمان خیلی کمی برای خورد و خوراک، خواب، نماز و بقیه‏ ی کارها داشتیم. {لطفاً توجه داشته باشید همان ‌طور که توسط لیفتن هم در وصف مصاحبه‏ های او با قربانیان رفرم فکری چین آمده است، در شستشوی مغزی، بعضی از عوامل مؤثر یا شتاب‌ دهنده، در شکسته شدن شخصیت فرد، عبارتند از وادار کردن او به شرکت در نشست‏ های طولانی هیجان انگیز بدون وقفه، کم خوابی، نداشتن وقت آزاد، در معرض فشار هم قطاران بودن، …} در کنار همه این‌ ها من به شدت از درد کمر رنج می‏ بردم.

بعد از آن که مجبور شده بودم به خاطر سفر، گچ کمر خود را بردارم و بعد از فعالیت و سفر طولانی به کشورهای ونزوئلا و مالت، کمر درد من در بدترین شکل خود بود. نشستن ‏های طولانی شانزده، هفده ساعتی و کمبود استراحت هم مزید بر علت شده بود و دیگر حتی قوی ‏ترین قرص ‏های مسکن هم نمی ‏توانستند درد مرا تخفیف دهند. خوشبختانه درد روانی آن دوران به قدری بود که به ندرت به درد کمرم فکر می ‏کردم و آن را به یاد می‏ آوردم. به رغم تمام راهنمایی ‏هایی که می ‌شدیم که نمی ‏توان از عقل و منطق برای انقلاب کردن کمک گرفت، من کماکان کوشش می ‌کردم که با عقل خود گره این معما را گشوده و به اصطلاح «انقلاب کنم».

اما هر چه بیشتر فکر می‏ کردم کمتر به جواب می ‏رسیدم. بعضی اوقات سعی داشتم به حرف‏ های دیگران گوش بسپرم و در توصیف احساسات گذشته خودم از آن ها تقلید نمایم. اما اغلب، انجام این کار برایم غیرممکن بود. بعضی افراد همسران خود را «دیو»، «عفریته»، «شیطان» و «حیوان» می ‌خواندند و مدعی می ‏شدند که بازگشت به آن ها مثل دوباره خوردن استفراغ خود یا همبستر شدن با جسدی در حال ترکیدن است. این عشق بی‌ ارزش آن ها نسبت به همسرانشان بوده که برای سال ‏ها آن ها را از رهبر عزیز جدا نموده است. من هر چه سعی می‏ کردم نمی ‏توانستم عشق خود به آنا را دلیل و ریشه «جدایی ایدئولوژیک» خودم از رهبری بدانم. به هیچ عنوان نمی ‏فهمیدم که چگونه من با متنفر شدن از آنا می‏ توانم عاشق رهبری شوم. من عاجزانه تنها در این فکر بودم که چه باید بکنم که به زیر علامت سؤال کشیده نشوم؟ و به همین دلیل، سعی می‏ کردم در دورترین نقطه ممکن از مسئول نشست چه در نشست اصلی و چه در نشست ‏های کناری بنشینم که شاید از نگاه و نیش زبان‏ های آن ها در امان بمانم.”
انتخاب و تنظیم: عاطفه نادعلیان

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا