فرقه گرایی مجاهدین

طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – قسمت چهارم

طلاق ایدئولوژیک در مجاهدین خلق – قسمت سوم

دکتر مسعود بنی صدر در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین” صفحه های 499 الی 502 نوشته است:

فرقه های تروریستی و مخرب

نقطه ‏ی چرخش در شستشوی مغزی

سرانجام روزی من بر ترس خود غالب شدم. این که دیگران چه می ‏گویند و چه می ‌کنند را فراموش کرده و شروع کردم به فکر کردن به مریم و به لغت عشق.

به یاد آوردم که وقتی اولین بار شنیدم که او از همسرش جدا شده و همسر مسعود شده است، با خود فکر کردم که او نمی‏ داند که عشق به همسر و فرزند و خانواده چیست که حاضر به جدایی شده است. اما آیا من معنی عشق را می‏ دانستم؟ واقعاً معنی عشق چه بود؟ آیا من کسی را دوست دارم؟ در این نقطه بی ‌اختیار به یاد مادرم افتادم. معنی عشق او به من چه بود؟ چطور می ‏توانم آن را تعریف کنم؟ به یاد آوردم که او در سخت ‏ترین شرایط وقتی مرا می‏ دید لبخندی بر لب می‏ آورد و از دل و جان خود می‏ پرداخت. آیا این معنی همان عشقی است که من به دنبالش بودم؟ «پرداخت بدون چشمداشت و اما و اگر». فکر کردم که معنی عشق را که دنبالش بودم پیدا کرده‏ ام.

نفی روابط خانوادگی در فرقه

در این زمان با به یاد آوردن مادرم بی ‌اختیار شروع کردم زار زار گریه کردن. اشکی که هیچ گاه برای او از ترس این که بگویند به مادرم وابسته هستم در مرگش نریختم. دیگر احساس می ‏کردم که آزاد هستم هر چقدر که می ‏خواهم گریه کنم و هر چه که می‏ خواهم بگویم، چرا که دیگر ترس از دست دادن چیزی از قلب من گریخته بود. {کنار رفتن عقل و منطق گذشته یا به عبارتی تسلیم شدن شخصیت و خردگرایی گذشته و غالب شدن احساسات بر عقل و منطق – لطفاً توجه کنید که وقتی هیجانات در شستشوی مغزی آزاد می‏ شوند و بر فرد، عقل و منطق او غالب می‏ گردد، به راحتی توسط شستشو کننده می ‏توانند جهت مناسب برای انجام هدف ‏شان را پیدا نمایند.}

در این نقطه ناگهان صدای مسعود مرا به خود آورد. او درباره فهیمه {اروانی} صحبت می ‏کرد، خواهری که جانشین من در بخش روابط بین الملل شده بود. … حالا مسعود از همه می‏ پرسید که آیا کسی چیزی دارد که علیه او و انقلابش بگوید؟

کسی چیزی برای گفتن نداشت. من در آن موقع نمی ‌دانستم ولی بعداً فهمیدم که فهیمه قبلاً انقلاب کرده و در میان همه‏ ی انقلاب‏ ها، انقلاب او اول شده بود و به همین دلیل هم بعداً به عنوان جانشین مسئول اول سازمان معرفی گردید.

من بدون آن که بدانم چه می‏ خواهم بگویم، بی‌ اختیار برای اولین بار دستم را بلند کردم. ناگهان مسعود دست مرا دید و همه را ساکت کرد و گفت:

«ساکت، ساکت، یک مرده که خیلی وقته مرده از اعماق قبرش می ‏خواهد حرف بزند!» در آن دوران به هر کس که هنوز انقلاب نکرده بود، گفته می ‏شد که مرده‏ ای است که در قبر جنسیت خود زندگی می ‌کند. در اینجا مسعود از من خواست که حرف بزنم. من خیلی ساده شروع کردم به گفتن این که وقتی فهیمه در بخش ما جانشین من شد، چه چیزی از فکر من گذشت، چرا که او نه تجربه و نه شناخت کافی برای انجام آن کار را داشت. اما ناگهان حرفم قطع شد و شروع کردم به گریه کردن و … هیجانات روحی من به سرعت تشدید شد و صدای هق هق گریه ‏ام بلند و بلندتر.

در این نقطه من به یکی از حرف هایی که در آن جلسه درباره او زده شده بود فکر می ‏کردم، این که او به لحاظ عاطفی و ایدئولوژیکی باید همسرش را طلاق می ‏داد، اما از آنجا که شوهرش عضو سازمان نبود، هنوز او می ‏بایست در ظاهر همسر او باقی بماند. من به این فکر می‏ کردم که وی چگونه می ‏تواند چنین کاری بکند؟ بدون آن که خودم متوجه باشم همان‌ طور که فکر می ‏کردم، فکرم را بلند بلند به گوش همگان می ‏رساندم. «این چقدر برای او دردناک است؟ با کسی همبستر شدن به عنوان همسر و این که اجازه نداشته باشد که او را دوست بدارد.» این بیش ‏تر شبیه روسپی ‏گری است تا زناشویی. بدتر این که فهیمه از همسرش فرزندی داشت که حق نداشت او را ترک کند، اما در عین حال نمی‌ بایست به او عشق مادری می ‏داشت.

در جلسه، سکوت مطلقی برقرار شده بود. هیچ کس انتظار نداشت که مرا این گونه هیجان زده و در حال گریه کردن ببیند. در اینجا مسعود مرا متوقف کرد و از انقلابم پرسید. …. وقتی من از عشق صحبت کردم، از من پرسید که من عشق را چگونه تعریف می‏ کنم؟ گفتم: «به نظر من عشق یعنی پرداخت.» و در اینجا بی ‌اختیار دوباره شروع کردم به گریه کردن. وقتی او از من پرسید که چرا گریه می ‏کنم، گفتم: «وقتی من عشق را این گونه تعریف می ‌کنم، خودم را می‏ بینم که هیچ چیز به هیچ کس نداده‏ ام. در تمام زندگی خود یک نمونه پرداخت واقعی بدون چشمداشت نمی‏ توانم پیدا کنم… .»

توجه کنید که در نقطه چرخش، وقتی منطق عوض می ‌شود چگونه نظر فرد در مورد خودش نیز دستخوش تغییر می‏ گردد. من به راستی در آن نقطه خودم را، یا بهتر بگویم شخصیت گذشته خودم را، بدترین و فاسد ‏ترین و خودخواه‏ ترین می ‏دیدم. شخصیتی که باید شکسته می‏ شد و از بین می ‏رفت. در اینجا می ‏توان دید که چگونه هیجانات مستمر می ‏توانند فرد را وادار کنند که منطق و عقل خود را به کناری نهاده، و به لحاظ احساسی و عاطفی به همان نتایجی برسد که شستشو کننده‏ ی مغز به دنبال آن است.

برای نمونه در اینجا من همچون سایر اعضا به این نتیجه رسیدم که: ما اعضا و هواداران هیچ پرداخت و فداکاری برای سازمان نکرده ‏ایم، در حالی که رهبران همه چیز خود را برای ما فدا کرده‏ اند (چیزی که مسعود آن را فدای مریم می‌ نامید و مریم آن را فدای مسعود و هر دو منظورشان تصمیم ازدواج آن ها با یکدیگر بود. چرا که غیر از این فدای همسر و خانواده و زندانی و شکنجه شدن در زندان دیگر برای تمام اعضا امری عادی و همان ‌طور که خود مسعود هم گفت انجام شده و پذیرفته شده بود.) و در نتیجه ما همه چیز خود را (شرف و حیثیت انقلابی و دنیا و آخرت معنوی و دینی خود را) مدیون آن ها هستیم. این وارونه کردن حقیقت و منطق، تنها زیر فشار شستشوی مغزی عملی می‌ شود، چیزی که مثال‏ های مشابه ‌اش را لیفتن هم با ذکر مصاحبه‏ هایش با قربانیان «رفرم فکری» در کتابش نقل کرده است.

“من بی ‌وقفه مشغول صحبت کردن بودم. چند ساعت قبل از این نقطه من حتی توان صحبت برای چند ثانیه در آن نشست را نداشتم، {صحبت با منطق عادی و عقل و شخصیت گذشته در آن نشست غیرممکن بود. اما صحبت در منطق جدید و با تکیه به هیجانات ایجاد شده، ساده و روان بود.} حالا دیگر من احساس می ‏کردم که می‏ توانم برای ساعت ‏ها صحبت کنم.”

توجه کنید که چگونه منطق و عقاید جدید ناگهان در یک نقطه‏ ی عطف یا چرخش شکل می ‏گیرند و به شخص، هویت و شخصیتی جدید می ‏دهند و به او توان این را می‏ دهند که خیلی روان صحبت کند. اگر چه این نقطه‏ ی عطف بود، اما نباید فراموش کرد که این تغییر حاصل یک جرقه یا یک نشست نبوده است، بلکه پایه ‏های این شخصیت جدید توسط تغییرات تدریجی و ایجاد هیجانات مستمر، از مرحله اول انقلاب ایدئولوژیک و حتی قبل از آن ذره ذره ساخته شده بود و نتیجه‏ ی نهایی هم حاصل ایجاد هیجانات قوی و مستمر آن مرحله از انقلاب ایدئولوژیک و آن نشست ‏ها بود. بنابراین باز باید تأکید کنم که شستشوی مغزی همواره بعد از انجام مقدماتی که شامل استفاده از شیوه‏ های منطقی و تأثیرگذاری و کنترل فکری است نتیجه مطلوب خود را خواهد داد.

“در این نقطه رجوی مرا متوقف کرد و گفت: «صبر کن، صبر کن ببینم. آیا این همان مسعود ماستی است که ما می‏ شناختیم؟ {«ماست» لقبی بود که در آن نشست ‏ها مسعود به من داده بود، به این معنی که غیرت انقلابی ندارم و به اندازه‏ ی کافی از دشمنان سازمان متنفر نیستم.} آیا این همان فردی است که برای سال ‏ها در قبر خود خفته بود؟ به نظر می ‏رسد که به کلی تغییر کرده و حالا برای ما یک فیلسوف هم شده! او دارد به ما در مورد عشق و معنی آن آموزش می‏ دهد!» در این نقطه او برای گرفتن تأیید به مریم نگاه کرد و گفت: «فکر کنم که او انقلاب کرده است… .»”

معنی عشق در آن چارچوب یعنی پرداخت، به این معنی بود که همه ما برای اثبات عشق خود به رهبری، باید پرداخت نماییم، پرداخت همه چیز خود، یا آن طور که مریم معمولاً می‏ گفت: «تا آنجایی که دیگر هیچ چیز برای پرداخت نداشته باشیم.» این یکی از جملات یا نتایجی بود که در انقلاب ایدئولوژیک آن مرحله، رجوی‏ ها می ‏خواستند از ما، یعنی افراد انقلاب کرده بشنوند. البته این می‏ بایست از درون خود ما، و به قولی از قلب ‏مان در می ‏آمد، و در مورد من در آن نقطه فی‏ الواقع می ‏شد دید که من دارم با قلبم و به عبارتی با هیجانات و احساساتم صحبت می‏ کنم و نه این که حرف ‌های دیگران را تکرار نمایم. در این نقطه خواهیم دید که چگونه این تأیید شستشو کننده مغز، کمک می‌ کند که شخصیت جدید فرد بر شخصیت گذشته‏ ی او غالب شود و ناگهان فرد رها شده از زیر فشارهای سخت روانی و هیجانی وارد فضایی خلسه آور شده و حالتی پیدا کند که شبیه ‌ترین حالت به استفاده از مواد مخدر است. کما این که من به راستی در آن لحظات درد کمر و پایم را حس نمی‏ کردم، در حالی که در واقعیت در حال فلج شدن از کمر به پایین بودم.

انتخاب و تنظیم: عاطفه نادعلیان

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا