خاطرات الهه قوام پور از اعضاء جدا شده مجاهدین – قسمت سوم

افسر مخابرات گفت سید الرئیس اینها را خیلی دوست دارد و به اینها خیلی احترام می گذارد اینها برای سید الرئیس کار می کنند…از خودم پرسیدم چه کاری است که اینها انجام می دهند و ما نمی دانیم؟ ما خودمان تمام وقت برای اینها کار میکنیم و خیلی بخوابیم ۴ ساعت است.. خدمت کردن سازمان به سید الرئیس سوال من بود ولی جرئت نکردم بپرسم اما اصرار داشتم که سید الرئیس را ببینم و او گفت سید الرئیس وقت ندارد که تو را ببیند و خواهش کردم که تلفنش را بدهد. او خندید و گفت همه کس نمی تواند شماره سید الرئیس را داشته باشد. جالب اینکه تا این چند سال پیش نمی دانستم سید الرئیس لقب صدام حسین بوده آن زمانها فکر می کردم فرضا رئیس آن افسر امنیتی است. از او خواهش کردم بگذارد که من بروم و او قبول نکرد بعد از چند لحظه گوشی را برداشت و به یکی از پایگاه ها ی سازمان زنگ زد و بعد از نیم ساعت همسر احمد حنیف نژاد آمد. احمد حنیف نژاد که برادر محمد حنیف نژاد بود، توی سازمان برادر یونس نامیده می شد.. زن احمد حنیف نژاد که اسمش به خاطرم نیست، زنی زیبا، قد بلند و اهل اصفهان بود با یک مرد که خون چشمانش را گرفته بود، امد. مامور مخابرات صدام حسین بعد از یک گفتگو کوتاه و گرفتن امضا از آنها مرا به انها تحویل داد که این برخورد پلیس و تحویلم به انها مرا بسیار ناراحت کرد. همراه آن دو، من و پسرم سوار ماشین شدیم بدون اینکه با همدیگر گفتگویی داشته باشیم. پسرم توی دستانم حدود دو ساعت بود که خوابیده بود و نمی دانست که مادرش چه ماجراهایی را طی کرده و چه اتفاقاتی در انتطارش است. مردی که رانندگی می کرد من و خانم حنیف نژاد را به خیابان مستشفی الجمهوری در شهر کرکوک برد و در مقابل هتل پیاده کرد و رفت. این هتل که تبدیل به پایگاه سازمان شده بود، آشپزخانه مرکزی سازمان در آن واقع شده بود و غذاها در آنجا پخته می شد و به پایگاه های دیگر فرستاده می شد اکثر نشستهای جمعی در زیر زمین که جای پارک ماشین بود، انجام می گرفت. تقریبا تمام افراد این پایگاه مشکل مهره ای و کمری داشتند و اکثر بچه هایی که به مهد کودک می امدند مربوط به این محل بودند. وقتی وارد هتل شدیم همسر احمد حنیف نژاد از من خواست که به طبقه اخر ساختمان بروم و در مورد فرارم با کسی صحبت نکنم هر چند که بعدا در نشست عمومی راجع به فرارمن صحبت می کنند و خانم شاهرخی هم در این نشست حضور داشته که حرفهای تحقیر کننده در مورد من گفته شده ان شب سازمان تصمیم میگیرد که مرا اعدام کند که با همسرم در این مورد به گفتگو مینشینند و او مخالفت میکند. بعدها وقتی که با همسرسابقم در ترکیه بحث مان می شد او می گفت تو می خواستی کشته بشوی و من نگذاشتم سازمان این کار را بکند و پشیمان بود از اینکه چرا مانع شده است. او می گوید الهام مجاهد نیست و کار تشکیلاتی نکرده و گویا این مخالفت همسرم که بیشتر بخاطر پسرمان بود مرا از مرگ حتمی نجات می دهد. وقتیکه به هتل رسیدیم، من را به بالاترین طبقه منتقل کردند و اتاقی را به من دادند. چند پتو بود و یک موکت رنگ پریده. تمام اتاق های آن هتل حمام و بالکن داشت. اما در طبقه اخر هیچکدام از اتاق ها نه حمام داشت و نه بالکن. فقط یک تراس بزرگ بود که هرکس می خواست لباسش را بشورد می توانست انجا روی طناب پهن کند. یک حمام توی راهرو بود و یک توالت که هر دو آنها کوچک بودند که در ته راهرو قرار داشتند. آن شب می خواستم پوشک بچه ام را عوض کنم به پایین رفتم و تقاضا برای پوشک کردم کسی به من نداد. با اینکه بچه های زیادی در انجا از پوشک استفاده میکردند ولی بچه من بخاطر وضعیت من از مزایای صنفی محروم شده بود. با صدای بلند اعتراض کردم که متوجه شدم چند خانم دیگر در انجا هستند که وضعیت مشابه مرا دارند و مسئله دار هستند ولی بچه ندارند. بیرون امدند و گفتند از ملافه برای پوشک استفاده کن. ملافه ای به من دادند و با همکاری انها ملافه را چندین تیکه کردیم و از نایلونهای کیسه زباله برای دور پارچه اضافه کردیم که جایی کثیف نشود و شب را با شکم گرسنه من و بچه ام سپری کردیم. صبح به طرف آشپزخانه رفتم و خانمی با چشمک به من گفت قلوس هستی؟ یک مرتبه جا خوردم. قلوس به انگشت اضافی گفته می شود که اصولا در کنار بعضی از انگشت های شست در میاد و خیلی کوچک است لقب محترمانه ای بود که سازمان به افراد مسئله دار در ابتدای کار می داد، و به مرور تبدیل به بریده، خائن و مزدور و جاسوس می شد. سازمان با این اصطلاح می خواست بفهماند که ما زائد هستیم و به همین خاطر قلوس نام گرفته بودیم. به او گفتم حرف خودت است یا ما نامیده می شویم. گفت نامیده میشوید ولی ناراحت نباش. چی می خواهی؟ آرام به او گفتم از دیروز من و بچه ام غذا نخوردیم او چند تخم مرغ و نان و چایی و شیر به من داد وگفت هر روز قبل ازاینکه افراد نماز بخوانند بیا و غذایت را ببر صبحانه را به اتاق بردم و با بچه ام نشستیم و صبحانه را صرف کردیم و هر روز برنامه به همین شکل پیش می رفت لباس وپارچه ایی که بعنوان پوشک برای بچه ام استفاده میکردم با دست می شستم و توی تراس که شباهت زیادی به پشت بام بود پهن می کردم و گاهی هم پسرم را بغل می کردم برای تماشای سارها که تعدادشان خیلی بود یا اینکه توی راهرو با زندانی های دیگر از این جا و انجا صحبت میکردیم به غیر از مجاهدین. چون می ترسیدیم بین ما کسی باشد که مشکل ما را بیشتر از این که هست بیشتر کند. یکروز من و پسرم در اتاق نشسته بودیم و با هم بازی میکردیم یک دفعه در باز شد و همسرم را که به منظور ملاقات آمده بود دیدم. همانطور که قبلا اشاره کردم هر زن و شوهری حق داشتند که همدیگر را ماهی یکبار ملاقات کنند و هدف از این ملاقات فقط تخلیه غریزه جنسی بود و توی اون هوای گرم سوزان عراق و جو جنگی و نشست های اجباری طاقت فرسا همراه با شستشوی مغزی و بیرون انداختن احساس و جدا از خویشان و یا همسر فرصتی را نمی گذاشت که در این ملاقات کوتاه بخواهی از روابط جنسی لذت ببری. بخصوص که ساعت چهار صبح باید همسرت هتل را ترک می کرد و ماشینی هم این ساعتها همیشه حاضر بود، چونکه باید ماشین پیک ساعت 4 یا 5 صبح حرکت می کرد تا بتواند مسیرهای مختلف را بین کرکوک و سلیمانیه و ماوت و پایگاه های مرزی را طی بکند و تاریک نشده به مقصد نهایی اش که روستای گلاله کردستان عراق بود، برسد. از دید من این نوع ملاقاتها شبیه محله هایی بود که زنان تن فروش مشغول کسب و کار بودند منتها پولی رد و بدل نمی شد. خانمی در انجا پشت میز هتل نشسته بود و کلید اتاق را می داد و اسم زوج ها را چک می کرد. توی هتل اشپزخانه کوچکی داشت و از همان محلی که غذا برای پایگاه ها می رفت برای هتل شفاهی که محل معاشقه بود هم می آمد. و هر کس مسئول بود که غذایش را گرم کند و انجا بخورد بعضی از شوهران به اشپزخانه نمی امدند و مثل اینکه خجالت میکشیدند و همسرانشان غذا را گرم میکردند و به اتاق می بردند و بعدا می آمدند ظرفهایشان را می شستند و میوه یا چایی با خود می بردند. کسانی از این نحوه ملاقات ها راضی بودند که تازه در درون سازمان ازدواج کرده بودند و یا قبل از اینکه به سازمان بپیوندند در ایران ازدواج کرده بودند و به امید کار و کاسبی کشور را ترک کرده بودند و به چنگ سربازان رجوی افتاده بودند. یادم میاد توی یکی از همین ملاقاتها فائزه را دیدم. دختری تقریبا بلند قد و سبزه بود که او را در اوایل آمدنم به سازمان قبل از اینکه ازدواج کند در پایگاه جلیلی دیده بودم. در هتل شفاهی او را دیدم که مشغول گرم کردن غذا برای خود و همسرش بود. با او احوالپرسی کردم و همسرش که قامتی پر و بسیار جدی به نظر می رسید را با اشاره به من نشان داد. همسرش در گوشه ای ساکت نشسته بود به طرفش رفتم و سلامش کردم و او هم با مهربانی جواب سلامم را داد وهمین باعث شد که بتوانیم با هم گفتگویی کوتاه داشته باشیم. او پرسید از کدام قسمت ایران هستم و من هم گفتم حدس بزن و او شروع کرد به خندیدن و براش شیطنت من جالب بود. در سازمان راحتر بود با یک نفر بیگانه حرف بزنی تا همسر خودت. چون سازمان معتقد بود توی جمع و یا اینجور جاهایی باید زن و شوهرها برخورد خودشان را با همسرانشان مقابل دیگران مراعات کنند. به هرحال انها شامشان را صرف کردند و در حال رفتن بودند که فایزه به طرف من آمد و آرام پرسید. چی گفتی که او خندید. و من گفتم برو از خودش بپرس که بعدها دیدم هر دوی آنها بخاطر اقای رجوی از بین رفته اند. در یک ملاقات دیگر که با همسرم داشتم زن و شوهری را در آشپز خانه هتل شفاهی ملاقات کردم که شوهره دکتر بود و یکبار من مریض او بودم و خانمش در پایگاه ما کار میکرد. من خیلی ناراحت بودم و به خانمش گفتم، اخه این شد زندگی!؟پسرشان که هفت الی هشت سال داشت خیلی نگران بنظر می رسید نگاهی به من کرد و مادره ضمن اینکه به پسرش نگاه می کرد گفت خودمان کردیم. مگر نان و اب مان کم بود که به اینجا آمدیم یک گله گوسفند هستیم که چه موقع وقت سر بریدنمان بیاید خدا میداند. من گفتم چرا از اینجا نمیرید بهتره که برید و اینجا نمانید. همسرش نگاهی به من و همسرم انداخت و گفت خود شما چرا نمی روید؟ من اشاره به همسرم کردم و گفتم او نمی اید. بیچاره ها ترسیدند و دیگه حرف نزدند. داشتم این را میگفتم که در باز شد… وقتیکه همسرم را دیدم شوکه شدم. سر او فریاد کشیدم که چه میخواهی از من؟من چه گناهی کرده ام که همسر تو شده ام. الان نزدیک دو هفته است در زندان هستم و به بچه ام پوشک نمی دهند و همه کارهای ما تحت کنترل است. با دست لباس و پارچه ای که بجای پوشک استفاده میشود میشورم. غذاهای ما محدود و کم است به نزدیکم امد که بچه را در اغوش بکشد پسرم او را نمی شناخت و گریه می کرد و می خواست که من مانع رفتن او به اغوش پدرش شوم بچه را به بغل گرفتم و از همسرم خواستم که دور شود به خواستم توجه نکرد و من شروع کردم به جیغ کشیدن که سازمان ترا فرستاده برای تخلیه غریزه ات انهم در زمانیکه من توی زندان هستم. یکی از خواهر ها سر رسید و به همسرم گفت شما لطفا بیرون بروید همسرم که سخت عصبانی شده بود خواهر را محکم از اتاق بیرون انداخت و خواست چند لحظه با من حرف بزند که اصلا قبول نکردم فقط می خواستم او برود و من و بچه را تنها بگذارد تا بالاخره دید حتی نمی تواند با منطق با من کنار بیاید رفت. به خانم شاهرخی (مادر رضوان) که در انجا کار میکرد میگویند برو و با الهام صحبت کن چرا اینهمه فحش میده و جیغ میکشه گویا خانم شاهرخی از ماهیت انها میدانسته که سازمان چه بلایی بر سرم آورده است قبول نمیکند. اخه خانم شاهرخی در ان پایگاه کار میکرد و چند بار من او را دیدم قبل از اینکه مرا به پایگاه دیگری بفرستند و مخصوصا هر دو همشهری بودیم یک احساس دیگری به این خانم محترم من داشتم و برایم تعریف کرده بود که چه وظایفی در سازمان دارد و در این مورد من هرگز با کسی صحبت نکردم. ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.