مرور

انجمن نجات مرکز آذربایجان شرقی

آینده سازمان مجاهدین

آینده سازمان چون با صدام گره خورده بود ودیگر درعراق صدامی وجود ندارد که رجوی از دیکتاتوری آن استفاده کند وبرای خود جایگاه درست کند ودرکشورعراق ازشمال تا جنوب آن برای مزدوری پایگاه داشته باشد . ورهبران فرقه رجوی تا امروز فرصتها را از دست…

نامه سیروس غضنفری به نمایندگان پارلمان اروپا

من بعنوان یک انسان آزاد امروز برای شما این نامه را نوشتم واز شما درخواست کمک طلب کردم وامیدوارم من را یاری کنید تا بتوانم به هدفم در این مسیر برسم ودوستانم را آزاد کنم .تمام خاطراتم وفشارهای وارده برما تلخ است به همین خاطر از شما درخواست…

پاسخ به پيام شير هميشه خفته مسعود رجوي

آقاي رجوي من به خوبي مي دانم معني وقوع فاجعه انساني در پادگان اشرف در صورت تحويل به دولت عراق را(كه البته عليرغم ادعاي شما اين امر صورت پذيرفت ) را فهميدم و ناخودآگاه به ياد خودسوزي هايي كه بعداز دستگيري مريم در 17 ژوئن رخ داد افتادم شما در…

سخنی با رهبران فرقه مجاهدین

تئوری شما مثل تئوری "شیطان پرستی" که دراوج حل شدن درآن ایدئولوژی خودکشی میباشد. در ایدئولوژی شما که ذوب در تئوری انقلاب بود در گام اول زنها باید عقیم می شدند. وشرایط عراق نگذاشت برای مردها نیز چنین کاری را انجام دهید.گام بعدی را در دستگیری…

سوء استفاده مجاهدین از شهروندان ایرانی

فرقه تروریستی مجاهدین تحت پوشش وعنوان جعلی "هما خبر " با شخصی بنام شهناز غلامی ارتباط برقرار کرده ودر جهت جاسوسی خبری از وی سو استفاده می کردند . از چندین ماه قبل طبق اخبار واصله شهناز غلامی به اتهام همکاری با فرقه تروریستی مجاهدین دستگیر…

تسلیت به خانواده محترم عزتی عبدالجبار

اخیرا با خبر شدیم آقای اصغر عزتی عبدالجبار که خانواده محترم ایشان از خانواده های قدیمی و صمیمی این انجمن می باشد فوت کرده است. این انجمن ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم ایشان، برای آن مرحوم از خداوند متعال رحمت الهی و برای بازماندگان صبر…

خاطرات محمود هاشمی – قسمت ششم

دوباره ما را سازماندهی کردند و همه نفرات سطح من را در FMجدید خراسان جمع کردند فکر میکنم حدود 250 نفر می شدیم . همان شب اول چند نفر فرار می کنند اوضاع قرارگاه بهم ریخته می شود و بلوچها با سر نوشابه به روی فرماندهان تیغ می کشند . بخاطر فرار…

خاطرات محمود هاشمی – قسمت پنجم

شنیده بودم چند نفر از بچه های بلوچ که گفته بودند برمیگردیم، به مرز ایران می برند و می گویند اینجا ایران است می توانید بروید وقتی آنها می روند از پشت تیراندازی می کنند و همه کشته م تنها یک نفر زخمی و توانسته خود را نجات دهد و این خبر را…

خاطرات محمود هاشمی – قسمت چهارم

از آن روز در پذیرش جنب وجوش زیادی دیده می شد و همه چیز به قول معروف بشماره سه شده بود . هر ساعت کلاس و آموزش داشتیم . من در کلاس اید ئولوژی معمولا شرکت نمی کردم و می گفتم اعتقاد ندارم و می دانستم با این کارها بچه ها را شستشوی مغزی میکنند .…

خاطرات محمود هاشمی – قسمت سوم

یکی از بچه ها بنام بابک که چند ماه از من آمده بود سر تیم من شده بود تا مثلا در انقلاب کمکم کند تا زودتر انقلاب کنم . بغل آشپز خانه نشسته بودیم خواستم نقشه ام را عملی کنم چند فحش به مناسبات و مسئولین دادم ، بابک از پشت سیلی محکمی به گوش من…